سلطنت طلبهای بدبخت پشت این جبهه ایستاده اند

نوامبر 7, 2009 با Alireza

ابتدا میخواستم عنوان این پست رو بذارم “سیزده آبان، نخبگان به خیابان آمدند” در جواب به انتری نژاد که تیکه انداخته بود به امثال وحیدنیا که “هر [کسی] نخبه نیست” و جایی دیگه که گفته بود “نخبگان هم به من رای دادند”!

اما به بهانۀ صحبتهای امروز خاتمی (احمد) در نماز جمعه که برادرانه (!) فریب خوردگان (مثلن بنده) رو نصیحت میکرد که ببینید چه کسانی از شما (سبزها) حمایت می کنند؟ آمریکاییها با پولهایی که بابت جنگ نرم دارن خرج می کنند از این جبهه (جنبش) حمایت می کنند! سلطنت طلبهای بدبخت پشت این جبهه ایستادند و حمایت می کنند و امثالهم. حالا این سلطنت طلبها چرا بدبخت هستند رو نمیدونم ولی خب بدبختند دیگه حتمن

سیزده آبان

خبرها و فیلم ها و عکس ها و گزارشات رسید و عظمت یک ملت روشن و آگاه (که البته بعدها خس و خاشاک شدند) رو دنیا دید. من به هیچ عنوان نمیخوام تحلیل کنم فقط میخوام از تجربه هایی که توی هریک از این تظاهرات ها و مبارزاتی که شخصن به دست میارم بنویسم و الان در ارتباط با سیزده آبان.

ابتدا میخوام یک عذرخواهی کنم از دانش آموزان دختر و پسری که در اتوبوس ها بودند و به تظاهرات آورده بودنشون و مدام از کنارشون (من و تعدادی از بچه هایی که در راه باهاشون آشنا شدم) که میگذشتیم سرشون رو از شیشه می آوردند بیرون و میگفتند “به خدا ما موسوی هستیم؛ به زور آوردنمون” و من خیلی سنگین و محکم و بدون توجه به این حرفشون، هم به اتوبوس پسرها و هم دخترا وقتی از جلوشون رد شدم با توجه به اینکه موقعیت کاملن راستی بود، داد میزدم “خاک بر سرتون” که بعد که فکر کردم متوجه شدم حداقل نباید چیزی هم میگفتم اما از یک طرف دیگه فکر میکنم که اگر انسان سرکش باشه و هدف روشنی داشته باشه میتونه در مقابل استبداد و زور مقاوت کنه کما اینکه همون اتوبوسهایی که بچه ها میگفتند ما رو به زور آوردند اکثر صندلی هاشون خالی بود و بعدتر هم خبر رسید در خیلی از مدارس بچه ها اول صبح به جای مرگ بر آمریکا و اسراییل، مرگ بر دیکتاتور گفتند و یار دبستانی خوندند.

خارج از بحث سیزده آبان یک مساله خیلی روشنی که به دلیل شناخت کمی که از تمامیت جامعه داشتم این بود که بسیاری از مذهبیون که هوادار رژیم از نوع احمدی نژادیسم یا حتا خامنه ایسم اون هستند، بر این امر باور دارند که خامنه ای واقعن از آسمون اومده و فکر میکنن با امام حسین طرفند. یعنی شما وقتی تلویزیون رو هنوز بعد از سی و یک سال روشن می کنی و می بینی دختر 24 ساله دستمال پیچونده دور خودش وقتی خامنه ای وارد میشه اشک آن چنانی می ریزه و چشماش سرخ سرخ میشه، این اشک تمساح نیست که بخواد جلوی دوربین بریزه و قیافه بیاد؛ او باور داره که خامنه ای ها واقعن یه چیزی هستند که خدا براشون از آسمون فرستاده و دلشون برای مردم کشورهایی مث مثلن فرانسه و ایتالیا و آلمان میسوزه که ازچنین نعمتی (!) محرومند و صبح تا شومشون رو سکس و مشروب پر میکنه و فکر میکنند این یعنی دموکراسی. دقیقن حرفی که احمدی نژاد میزنه و میگه “دموکراسی غربی خودشون رو میخوان پیاده کنند. ما این دموکراسی رو نمیخوایم” و تصور کنید احمدی نژادیسم ها چطور رگهای گردنشون باد میکنه و راه می افتند تظاهرات که بله ما اصلن دموکراسی نمیخوایم، ما اسلام رو میخوایم. عین همین جمله رو روی یک پارچه بزرگ به انگلیسی نوشته بودند و فکر میکنم در پاکستان بود که در تظاهراتشون به دوربین های دنیا نشون میدادند.

we don’t want democracy, we want Islam

یا دیدیم فیلم هایی رو که خامنه ای رفته خونه فلان شهید در راه انقلاب و خونواده ش همین طوری که خامنه ای رو نگاه میکنند اشک میریزند (زنهای خونواده) و دیدم که آخرهای فیلم رکورد شده یکی ازهمون زنها گفت “آقا اجازه میدید دستتون رو ببوسم؟” اونم گفت بیا ببوس. و جلوتر هم یه دستمال دست زنه بود که اونو مالید به عبای خامنه ای و مالید به صورت خودش!

اینها رو گفتم که وقتی بعضن با یک چنین تفکراتی وارد بحث میشیم و کلّن وارد هر بحثی که شدیم نباید سعی کنیم طرف رو به اصطلاح لوله ش کنیم یا کلشو بخوابونیم مخصوصن مخصوصن و مخصوصن در یک چنین بحثهایی با چنان تفکراتی. یارو فکر میکنه خامنه ای پسر حسین و نایب امام زمونه بعد بیای بهش بگی علی شیره ای، بقیش رو بخون. بسیار بسیار ملایم و در جهتی که اون فکر نکنه داره بهش توهین میشه باید باهاش صحبت کرد و به جای قانع کردن اون فرد باید کاری کرد که بره فکر کنه و خودش نتیجه بگیره. باید به فکر وادارش کرد. باید کاری کرد که براش توی ذهن گندیدش سوال به وجود بیاد. شاید (یا قطعن) در اون لحظه یه جوابی به سوالی که براش پیش اومده بپرونه که مثلن من کم نیاوردم ولی این میـــــــــره توی فکرش و با خودش درگیری پیدا میکنه. این یعنی پیروزی، یعنی جنگ فکری که همیشه و همیشه در مقابل زور باتوم و شیشه نوشابه پیروزه؛ این یعنی رمز موفقیت. یک نکته خیلی مهم در همین مورد وجود داره که اکثریت وقتی باهاشون چنین بحثهای ایدئولوژیک که بکنید اگر یه کم احساس  ضعف کنند و شما رو در وضعیت پیروزی فکری (خطرناکترین حالت) ببینند بلافاصله خشونت طلب و وحشی میشن و زورشون دوباره جای عقلشون رو میگیره. برای همین گفتم که باید بسیار محتاط بود و طرف نباید فکر کنه که جلوی شما کم آورده و شما با پیروزی لبخند میزنید. خیلی قسمت های صحبت، شما مجبورید حرفهایی رو بزنید که اصلن قبول ندارید و حالتون هم به هم میخوره اما باید برای واداشتن طرف مقابل به فکر کردن این حرفها رو هم بزنید. اینکه حالا در حالت خیلی مذهبی بود که یارو فکر میکنه خامنه ای از آسمون اومده. در شرایطی هم که شما می بینید یک فرد خامنه ای و احمدی نژاد و امثالهم رو به گوه میکشه اما مذهبش رو نگه داشته هم باید محتاط بود ولی میشه آزادتر صحبت کرد و راحت تر با تمام شرایطی که اشاره کردم. به همین خاطره که بسیاری از اعضای همین جنبش سبز بر خلاف عقایدشون، روی پشت بومها و داخل تظاهرات همچنان فریاد الله اکبرشون باقیه و در کنار بقیه الله اکبر میگن؛ صل الی محمد، اشک خدا در آمد میگن و پای صحبت های خیلی هاشون هم بنشینیم میگن “خدا داره ما رو یاری و کمک میکنه” و یا “خدا پشت حق ایستاده و به همین دلیل ما پیروزیم”. به نظر من این هیــــــــــــــچ اشکالی نداره و اتفاقن وجود چنین پشتوانه هایی بسیار خوبه اما همین مردم هم میگن “نباید با دین و اعتقادات کسی کاری داشته باشیم”. این یعنی نهــــــــــــــــایت روشنفکری و روشن بینی یک ملت. خودش اعتقادات خودش رو داره واسه خودش و میگه “به من هیچ مربوطی نیست که همسایه م چه طور فکر میکنه و چه دینی رو داره و چی رو میپرسته” و این مورد احترامه و تایید شده ست در تمام دنیا و کاملن طبق موازین حقوق بشره.

شما پس فکر میکنید آقایون دستور بده برای چی انقـــــــــــــدر سرکوب می کنند؟ خب براشون مگه کاری داشت که همون اول مثل کرزای تن به یک انتخاب مجدد بدن و یا اصلن به رای مردم در چهارچوب همین نظام تمکین کنند؟ نهایتش چهارسال از قدرت میرفتند پایین و چهار سال بعد دوباره رای می آوردند دیگه! نه! اونها می فهمیدند این رو که اگر این بار این اتفاق (بازگشت اصلاح طلبان، ملی مذهبی ها و…) اتفاق بیفته و فضای جامعه تا حد زیادی باز بشه و در ادامه ش ماهواره آزاد باشه، روزنامه ها فعالیت آزاد داشته باشند، اینترنت هم به راحتی در دسترس همگان قرار بگیره و غیره، دیگه هیــــــــــــچ جایی برای چنین افرادی و چنین تفکراتی در جامعه جایی نخواهد داشت چون در طی چهار سال پایگاه های جناح فعلی تقویت شده (علیرغم زمان خاتمی بی عرضه که یک پایگاه ایجاد نشد) و ذهن مردم هم بسیار زیاد رشد کرده و دانشجویان و بخشهای روشن فکر جامعه بر روی سیستم فکری عموم مردم سلطه ملی و روشن دارند، نتیجتن به مرور زمان تفکر آخوندی پس زده میشه اما با زمان بسیــــــــــــار طولانی. منتها گندی که بالا آوردند این بود که چنین کاری کردند و حکومتی که میتونست تا مثلن سی سال دیگه سر پا بمونه (فکر هم نکنیم که گلستان میشد اگر اصلاح طلب ها بازمیگشتند) به طور تصاعدی داره به سرعت سقوط میکنه و این مردم به رشد فکری بسیار بیشتری می رسند. مسیح علی نژاد یک حرف زیبایی زد، گفت آقایون و خانومای اصلاح طلب به جای اینکه تمام وقت خودشون رو صرف اینترنت میکردند و با قشر روشن جامعه فقط تعامل داشتند، باید مث این مردک گوساله سوار اتوبوس می شدند و به این شهر و اون شهر می رفتند و خودشون رو نشون میدادند که حالا خیلی جلوتر باشند. حرف درستی میزنه از جانب خودش ولی باز من شرایط موجود رو بیشتر می پسندم به دلیل اینکه تا برگزاری یک رفراندوم پیش خواهیم رفت اگرچه در اونجا هم، من یک رای دارم و احمدی نژادیسم هم یک رای که البته با توجه به رشد فکری ای که در جامعه و در عموم مردم به وجود اومده نوید بخش خوبیست و در تمام ابعاد و کلیت بخواهیم نتیجه گیری کنیم، چه دنیا بخواد و چه نه، فضای عمومی و فکری عموم به سوی اندیشه نو و گرایشات باز پیش میره. اگر نبود، امروز این حجم تظاهرات و اعتراضات رو در سطح کشور و تبادل نظر رو در سطح جامعه نداشتیم و این انکار نشدنیست.

در همین رابطه، زمانیکه میرحسین گفت شعار خارج از چهارچوب (نظام) ندید چون ظرفیتش (جنبه اش) نیست، جدی نگرفتمش و گفتم این فکر نظامشه. هنوز فکرم تغییر نکرده و عقیده دارم موسوی فکر نظامه ولی یه کم دقت کردم بعدتر دیدم درست میگه که ظرفیتش نیست حتا ظرفیت شعاری مثل جمهوری ایرانی که یه چیز من در آوردی هست و منظور شعار اینه که حاکمیت ملی رو طلب میکنم اما طرف مقابل (همون تفکر احمدی نژادیسم) به دلیل اینکه مغزش از آجره فکر این رو میکنه که این دسته ای که دارن این شعار رو میدن، اسلامی رو برداشتن و جاش یه چیز دیگه گذاشتند. اون دیگه فکر نمیکنه جمهوری ایرانی، جمهوری مردمی، جمهوری ملی، جمهوری دموکراتیک و یا هر جمهوری دیگه ای رو جایگزین کردند، تنها و تنها فکر این رو میکنه که اســــــــــــــــلام رو برداشتند و این یعنی دقیقن خوراک کیهان و فارس و ایرنا و امثالهمه که برن رو مخ احمدی نژادیسم که “دیدید اینها میخوان اسلام رو از میون بردارند؟ دیدید کفار قرآن سر نیزه گرفتند؟ (در ارتباط با انتخاب رنگ سبز پیش از انتخابات)، می بینید که اسلام دوباره در خطره؟ بلند شید و ازش دفاع کنید”! نتیجه: یه عده گوسفند (احمدی نژادیسم) آتیشی میشن و فکر میکنند اینجا صحرای کربلاست؛ در کنار حسین و در مقابل یزیدیان قرار دارند! این حقیقته هااا؛ و البته این رو هم بگم که این آتیشی ها به دلیل ریزش های درونی ناشی از همون مراعات ها اعم از الله اکبر گفتنها و امثالهم، الان دیگه خیلی وجود ندارند و در اقلیت هستند. آتیشی هاشون بچه های پونزده تا هیژده ساله هستند که به طور کامل توسط بسیج مدارس شستشوی مغزی داده میشن و در روزهایی مث 13 آبان با لباس های پلنگی و نقاب ظاهر میشن که خیلی هم جدی گرفته نمیشن! (بچه اند دیگه D:) بماند.

ولی با همه اینها به دلیل اینکه بخشهای روشن جامعه در حال حاضر در اکثریت هستند از شعارشون دست نمیکشند و جای تحسین داره که اینچنین جنبش داره به سرعت حرکت میکنه.

شجاعت و درایت زنان رو به چشم و کاملن ملموس شده در چندین نقطه از این تظاهرات ها دیدم و قصد گفتنش رو داشتم اما چندین سایت و وبلاگ هم این رو وقتی اعلام کردند و خوندم، متوجه شدم که این رو همه دیدند و جمله ای که در ذهنم داشتم که بسیاری از مردها پشت زنان ایستادند رو دیدم جای دیگه نوشته بود و کاملن حقیقت داشت و باز این جمله رو هم که “من جرات اون زنان رو نداشتم” هم در ذهنم بود که این رو همچین جای دیگه دیدم که نوشته بودند. زمانیکه در راه برگشت بودم با جوانی صحبت میکردم و از کنار دختری که اورژانس اضطراری داشت مداواش میکرد عبور میکردیم، بهم گفت “…امروز بیشتر زخمی ها و مجروحین زنها بودند و من از هر ده نفری که آسیب دیده بود شاید دو سه نفر مرد رو دیدم”. دهن به دهن شدن ها و درگیر شدن زنها با افراد لباس شخصی و نیروهای انتظامی بسیار بیشتر از آقایون بود. این بدین معنی نیست که مردها کم ایستادند و درگیر شدند، ولی زنها به وضوح و چشمگیر اعتراض میکردند و گلاویز میشدند.

mojesabz10

باز جایی دیگه در ایستگاه اتوبوس دیدم که وقتی داشتند بچه ها رو کتک میزدند، یه خانوم جوونی داد زد “د چیکارشون دارید؟ واسه چی می زنیدشون نامردا؟ مگه مریضید؟” و چیزی رو در مقابل از یه به ظاهر مرد دیدم که اینبار بدون پشیمونی خواستم بگم “خاک بر سرت کنن بدبخت”. یارو برگشت به خانومه گفت “خانوم شما چیکار داری؟ بذار کار خودشونو بکنند! میخوای بیان اینجا و با ما هم درگیر بشن؟ ولشون کن”!!! بالاتر از اون دانش آموزها معذرت خواستم بخاطر حرفم و اینجا اعلام میکنم واقعن متاسفم که دهنم رو باز نکردم بهش یه “خاک بر سرت” بگم.

حرکت عظیم بعدی 16 آذر یعنی دقیقن یکماه دیگه خواهد بود به عنوان روز دانشجو. سپس عاشورا و تاسوعا، 22 بهمن، چهارشنبه سوری (که استارتش رو امثال من پارسال زدیم با اون شعارهای خیره کننده) و تا بعدتر رو که نمیتونم پیش بینی کنم. تا همینجاش هم از پیش بینیم مطمئن نیستم و هر آن ممکنه اتفاقاتی بیفته که وضع رو زودتر یا دیرتر تغییر بده. تغییرش همونطور که گفتم انکار ناپذیره؛ اما دیر و زود داره، سوخت و سوز هم داره مث تا الان که داشته ولی در انتها با موفقیت و پیروزی برای یک ملت همراهه.

که در این قحطی با هم بودن / باز هم ما همه با هم هستیم

نوامبر 4, 2009 با Alireza

از فعالیت فوق العاده زیادی که همه ما مردم ایران به خصوص جوونها که در طول این مدت پس از روز قدس (ایران) داشتیم بی گمان نمره 20 با یه صفر خیلی نازنازی و در عین حال مقتدر حق مسلممونه چون در قلب آتشیم و با وجود صدای خفقان و وحشتی که صبح تا شب توی گوشمون می خونه بهترین نمایش، نمایش عشق رو به جا گذاشتیم. عشقی که قدرت بود و انقدر زیباست که به هر تظاهراتی که می رسیم همه دختر و پسر، پیر و جوون، مرد و زن با نگاهی پر از مهربونی نشون میدیم که با هم هستیم. این عشقه که قرار بود در این سی سال قربانی بشه منتها یک مشت سوسمارخور نفهمیدند که اینجا ایران است و مردمش همیشه ایرانی می اندیشند. حتا به اسم ایران که فکر می کنم و فکر می کنم که ایرانی هستم یک حس خشم و غروری پشتم رو حسابی گـــــــــــرم میکنه.

و من… منی که دوست دارم ع ش ق رو بفهمم با تمام وجودم. امروز ساعت حدود دو بود که داخل مترو بودم و به سمت هنرستان میرفتم. به دلیل ساعتی که امروز داشتم سمت هنرستان میرفتم و وسیله نقلیه ای که سوار بودم، دانش آموزان یا پیش دانشگاهی های زیادی داخل شدند؛ دختر و پسر. سر یک ایستگاه همه با هم به پیاده شدند و من هم ایستگاه بعد باید میرفتم بیرون. از پشت شیشه مترو جمعیتی که داشت حرکت میکرد سمت خروجی از پشت یک آشنایی رو دیدم. یعنی اصلن 95 در صد گفتم خودشه! شال گردن و حالت بستنش دور گردن، مانتوی فرم داری که فقط من، فقط خودم می شناسمش و مقنعه و حتا ظاهر که یک لحظه کوتاه یک ثانیه ای دیدم. بدون تردید پیاده شدم منتها با احتیاط چون جمعیت زیادی همراهش بودند و… خب دوست نداره در کنار دوستانش با صحبت کنه. با فاصله سرعتم رو زیاد کردم، دربهای واگن ها بسته شد و با دوتا گام بلند دیگه خودم رو بهش رسوندم و این بار یخ تر از همیشه سرعتم رو کم کردم. یه نفر از پشت بهم خورد و بقیه هم همچنان میومدند. یه جوری مسیر رو پیدا کردم و رفتم روی صندلی نشستم تا منتظر متروی بعدی بشم. رفتم تو فکر و به خیال خودم که میخوام خودمو خر کنم و گول بزنم کلی حال کردم با خودم که فیزیکش در کنارم نیست ولی تمام وجودش تو بقیه قابل لمسه. چون شعر گویی رو بلد نیستم و نمیخوام احساساتم رو همیشه به خوبی و خوشی و با دو تا جمله گل منگولی تموم کنم، به یه جا میرسم که دیگه بقیه ش فکرست و رویا. پس چیزی باقی نمی مونه جز فکر و رویا که به قلم نمیارم. راست رو روو میکنم

یه لحظه خیلی جالب بود برام. فکرم رفت سمت اینکه اگه بدون فکر رفته بودم سمت دختره و صداش میزدم چه واکنشی داشت جلو همکلاسیهاش :) )))))))))

ولش کن برادر این حرفها رو. گفتم عاشقیم نگفتیم فارغیم که! دنیا میگذره، آدما عوض میشن، کارکترها جاهای مختلف حرکت می کنند و بازیگرا نقش مختلف ایفا

13 آبان رو در پیش داریم. از اعلامیه ها و شبنامه هایی که پخش کردم بگم؟ از مچ بند سبز به دست داشتن تا همین الانش بگم؟ از فعالیت های مختلف و متفاوت خبری بگم؟ نه! اینها که وظیفمون بود و هرکی نکرده پیش خودش و آیندش مسئوله اما از فردا بگم. جمله ای که همیشه تکرار میکنم با کمی تغییر. قبلن میگفتم مردم تنهامون نذارید. اینبار چون همه با هم هستیم: مردم! همدیگر رو تنها نذاریم. من هم به عنوان یک طرفدار نظام پادشاهی پارلمانی در کنار شما و در کنار هم شعار جمهوری سر میدم تا معنی همبستگی رو اون الاغهایی که دم از طرفداری از شاهزاده رضا پهلوی می زنند بفهمند. بله! استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی  | استقلال، آزادی، حکومت ایرانی ;)

در کنار هم که پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان، پرچم ملّیمون رو پس گرفتیم فریاد آزادی میزنیم. من یک آرزوی خیلی مهم داشتم و اون بر افراشته شدن دوباره و همیشگی پرچم ایران بر فراز قله های ایران هست و با هم و در کنار هم این آرزوی ملی در حال برآورده شدنه. دموکراسی، آزادی، برابری را در کنار هم و با هم طلب می کنیم و برای آخرین بار پس از 30 سال اشغالگران ایران را به زباله دان تاریخ می فرستیم و ایران رو آباد می کنیم.

فردا: تهران – تبریز – مشهد – اصفهان – شیراز – اهواز و تمام شهرهای بزرگ و کوچک و تمام ایران علیه سیاهی فریاد  سپیدی می زنیم. این شعار نیست، ما این فریاد را خواهیم زد با تمام وجود.

زندگی سگی 2

نوامبر 1, 2009 با Alireza

در واقع برای من که واسه دل خودم می نویسم چنین چیزی یه کم خارج از حالت طبیعی بود البته حقیقتی ست که در جامعه وجود داره و نباید زیاد بهش فکر کرد. دارم از “زندگی سگی” صحبت می کنم که به طور تساعدی آمار کلیک ها روی این پست و تاپ پست شدنش در وردپرس باعث شد علاقه مندان (!!) خیلی بیشتر بخوننش. من حرف زیادی نزدم. من حرفی رو زدم که وجود داره و تنها بیانش کردم و از خودم چیزی نگذاشتم.

نمیخوام گنده ش کنم ولی حداقل به احترام دو تا دونه خواننده و آینده ای که به سرعت بر اعمال هممون نظارت میکنه مایلم توضیح بدم که چه طور این پست رو نوشتم و حتمن چه در این حالت که پیش اومده و چه در حالت راکد همیشگی بلاگم قصد ادامه دادنش رو داشتم و دارم.

“زندگی سگی” چیز بزرگی نبود. ما حتا زندگی سگی نداریم؛ این همون زندگی ایه که شاهین نجفی ازش می خونه و بلاگرهای خسته و دچار شاید یاس فلسفی شده ازش می نویسند.

نوشتم! نوشتم برای سرمایه های انقلاب که تصمیم به هدر رفتن و تحلیل رفتنش داشتند که اینطور شد. برای نسلی که یک روز بلند شد و پنج روز ایستادگی کرد و ده ساله که تاوان ایستادگیش رو میده گرچه اینجا مرگ هم تاوان داره. برای نسلی نوشتم که تا چشمانش رو باز کرد از زندگی سیر شد. برای نسلی که دبستانی بود و دختر و پسرش رو در دبستان از هم جدا کردند؛ گرگی به گله زد و شروع به خوردن بره ها کرد و امروز اون بره، 42 سالش شده و با آه میگه چه خون دلی خوردیم ما…

برای نسلی که معصوم بود و پسر و دخترش دوشادوش هم افسرده نشدند و بار مبارزه رو برای یک ملت بدبخت که خوشبخت ترینشون توی همون پاساژهای آریاشهر دنبال دخترا راه میرفتند و واسشون سو میکشیدند به دوش کشیدند. برای نسلی که در کشوری زندگی می کند که بیشترین مصرف کننده مخدر رو در دنیا داره. برای نسلی که پسرانش دو و نیم برابر دختران همان نسل مردود می شوند. برای نسلی که انقدر جلوی دخترش را گرفتند تا به جایی رسید که افتخارش این است دیشب با کدوم پسر رفتن پارک یا سینما و پشت درختها واسه همدیگه ساز دهنی زدند! و این رو با افتخار واسه همکلاسی ها و دوستانش تعریف میکنه و مورد استقبال هم قرار میگیره البته. اینها جوک نیستند و دال بر بی حیایی و لجن بودن من نیست که میگم. من دارم لجنزار رو نمایش میدم اما حالا همچنان خیلی ها میتونند سرشونو بکنن زیر برف یا خاکها رو با جارو بفرستند زیر فرش!

برای نسلی گفتم که دستور الهی داشت تا پدر و مادرش رو بفروشه و امروز باز هم دستور الهی میگیره که بفروشه اما با کمی تغییر؛ اینبار پدر باید پسرش را بفروشه. برای نسلی که جوون سی سالش، نه حتا، جوون بیست و پنج سالش در مقابل یه جوون اروپایی همسن خودش مث بابابزرگش می مونه! می فهمی چی میگم؟ این پختگی نیستاااا، این فرسودگیشه، تحلیل رفتنشه، به آخر رسیدنشه و کما اینکه یه بابابزرگ اروپاییش هم مث برادر و خواهر بیست و پنج ساله ما نیست. همش نگران دیروز و فردا و همواره در استرسی که بیشترین ضربه ش به خودش می خوره و در ادامه به اطرافیانش. نسلی که الان به آرومی پدربزرگ و مادربزرگش و حتا آرومتر و گوشه نشین تر از اونهاست با کمی اغراق. نسلی که 6 صبح با اخمودگی و کسلی با تیپا و لگد از خواب بلند میشه تا بره نون بگیره. نسلی که مادری داره و اون مادر با وجود تمام التماسهایی که بهش میشه دلش به رحم نمیاد و قتل قانونی میکنه، صندلی از زیر پای جوون بیست ساله میکشه و در کمال آرامش از خنک شدن دلش میگه. از نسلی صحبت میکنم که هنوووز یه پرده کذایی مساویست با تموووم زندگیش. نسلی که نمیفهمه بکارت چیه و پسر و دخترش رو از دم باکره نگه داشتند که تو بهشت حوری تحویلش بدن؛ دخترش رو که هنوز نمیدونم توی بهشت قراره چی نصیبش بشه! نسلی که…

بازم ادامه میدم، انقدر زیاد که هیچ موقع فراموش نشه، حتا شده فقط برای خودم و این منهای آنچیزیست که در اذهان میگذره. اما مهم نیست… حتمن هوا روشن میده، حتمن ابرها کنار میرن؛ حتمن به جایی میرسیم که… که بخندیم

پ.ن. شش به علاوۀ یک کلوز آپ از زندگی سگی

پ.ن.2. یک کامنت واسش گذاشته بودند با این مضمون:

دیگر حوصله ای نه برای نوشتن مانده و نه برای امید داشتن و نه برای هیچ چیز…
شاید سگها بهتر از ما باشند. دست کم از پوشش اجباری بی بهره اند. نر و ماده در این خوشبختی شریکند… زبانشان هم یکی است و اختلاف لهجه و زبان به جان هم نمی اندازدشان… به غرایضشان مهار خود ساخته قدسی شده نمی زنند. به همین دلیل هم هست که می دانند که چه می خواهند برای اینکه اگر خرد نداشته باشند دست کم غریزه راهنمایشان است… وضع طبیعیشان هم هابزی نیست که شاید عنوان وحشی نجیب روسو برزانده آنهاست و نه انسان (در هیچ عصری). من نه دیده ام و نه شنیده ام که سگی سگ دیگر را بکشد…عشقبازیشان هم مبتنی بر انتخاب است و نه با زور و گردن کلفتی. در ضمن چیزی هم برای آب کشیدن ندارند…
نه نه ما زندگی سگی نمی کنیم. ما در حسرت زندگی سگی به سر می بریم.

پ.ن.3. “زندگی سگی” رو همونطور که گفتم خطاب به شخص خاصی ننوشتم. نیاز داشتم تا یکی رو جلوی خودم بذارم که گذاشتم وگرنه خطاب من خطاب به همون هاییست که انتها ندارند.

پ.ن.4. نهم آبان، تولد شاهزاده رضا پهلوی رو تبریک میگم.

پ.ن.5. من می نویسم تا خودم آروم بشم و به آرامش نسبی برسم. قطعن شما آزادید که اگر این نوشته ها آزارتون میده ازش عبور کنید (خاکها رو بفرستید زیر فرش).

زندگی سگی

اکتبر 27, 2009 با Alireza

نمیخوام آقاجون! خسته شدم. گوه بگیرن این زندگی مزخرف و سیاه رو. نمیخوام لعنتی؛ نه خودتو میخوام نه عشقتو نه هیچ چیز دیگه ای رو. خسته شدم از این مردگی نکبت بار. چرا نمیذاری خودم باشم؟ برو گمشو دیگه. میخوام خودم باشم، لبو هم فروختم میخوام خودم باشم، گرافیست هم شدم میخوام خودم باشم. هیشکی رو نمیخوام. این بکارت روی ما مونده و می مونه و انگار نمیخواد پاره بشه. می فهمی چی میگم یا نه؟ مگه کری عوضی؟ گوشاتو وا کن!

چیه؟ گناهم چیه؟ نخواستم عوضی باشم؟ نخواستم صبح تا شب دنبال کون دخترا تو آریاشهر راه بیفتم؟ یا نخواستم آشغالی باشم که با هر سگ دیگه ای لاس میزنه؟ کور بودی؟ ندیدی اینا رو؟ باید عوضی باشم؟ نکبت باشم؟ نعشه شب برگردم و جای رژگونه روی آستینم مونده باشه؟ چرا نباشم؟ مگه من چمه؟ چرا نمیتونم آشغال باشم؟ الان که توجیه خوبی هم براش دارن همه، هم مذهبیش هم بی مذهبش! مگه نمیگن جوونیم و باید بکنیم و بکننمون؟ بازم که می میرن میگن ناکام بود که پس من دیگه چی میتونم باشم؟ کدوم کام؟ کامی که میگیرن و میدن بازم میگن ناکام رفت؟ خب راست میگن؛ د باور کن راست میگن! پس تو چی هستی؟ من چی هستم؟ سهم ماها پس چیه؟ به هم زل بزنیم و چرت قصه ها رو جر ندیم؟ ما که قدرتشو داریم چرا نکنیم؟ به کجا حالا رسیدیم؟ به فرار؛ بدبختیم. باور کن بدبختیم و صبح تا شوممون توی کتابا خلاصه میشه. از این کتابا چی در میاد؟ مگه غیر از اینه که هم تو کلی شعر حفظی و عرفان رو میشناسی هم من؟ چند سالته؟ چرا ما انقدر بزرگیم؟ کیبورد داره منفجر میشه از بس دارم روش مث گوش کوب می کوبم. کم آورد، یه مشت هم روی میز!!

من نمیخوام، باور کن نمیخوام. تو اگه اون انتخاب رو کردی به درک! د به درک. برو هر غلطی میخوای بکن، هرجوری میخوای زندگی کن. تعبیر ماها متفاوته از زندگی؛ تو به زعم خودت داری ز ن د گ ی می کنی ولی من نه! من نـــــــــــــــــــــــــــــــــــه

میخوام خودم باشم. رها، دیوونه، عوضی، آشغال، نکبت، لاشی! تو هم همینجوری باش. خیلی بیشتر بها میدن به این جور آدما امروز تا یه آدمی که نمیتونه اینجوری باشه. امروز نمیشه بکارت رو توی محیط سالم پاره ش کرد! من نتونستم پاره کنم و امروز به این نتیجه رسیدم. نمیخوام دیرتر از این بشه، تو هم سعی کن پاره ش کنی. جرش بده تا بفهمند با کیا طرفن.

آره… گفتم نمیخوام دیرتر از این بشه اما به جون جفتمون قسم که نمی تونیم… نه من اوباش میشم و نه تو هرزه

درست میشه… باور کن درست میشه… داره میشه

پ.ن.1. حالا کیبورد آرامش بیشتری گرفته…

پ.ن.2. دارم به نمایندگی از سازمان نوشکفته هایی صحبت میکنم که تو سری خوردن واسشون انگار قراره عادی بشه ولی نمیخوان:    منم اونکه میخواد جر بده چرت قصه ها رو

ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم

اکتبر 26, 2009 با Alireza

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح بر انگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید

ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارم

تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش

وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم

ای سایه سحرخیزان دلواپس خورشیدند

زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم


هوشنگ ابتهاج

دوست آشنا

اکتبر 24, 2009 با Alireza

من تنها دنبال 6 نفر میرفتم.شاید اصلن من رو نمی دیدند ولی من می دیدم که دست تو دست هم به سمت خونه حرکت می کردند. تا دم خونشون رفتند. دیگه جلوتر نرفتم و همونجا وسط خیابون نشستم و زانوهامو بغل کردم. چه اتفاقی اونجا افتاد؟ خیلی تنها بودم. یک دفعه احساس کردم بار خیلی سنگینی تو دستمه و…

کوچه خلوت شد. خلوت خیلی غریبی بود. یه نشونه انتهای کوچه دیدم و با بیشترین سرعت حرکت کردم با همون بار سنگینی که وجود داشت و بهم فشار می آورد. آخر کوچه که رسیدم، بچه های محل جلومو میخواستن بگیرن. بهشون گفتم من نه دنبال اذیت کردنم نه چیز دیگه ای. دنبال خودشم! بذارین به کارم برسم. پرسیدم “از کدوم طرف رفتند؟” انگار باهام به یکباره هم نظر و رفیق شده بودند. گفتند از اون طرف و خودشونم راه افتادند. جلوتر از من می دویدند و من همچنان اون بار سنگینی که توی دستام بود رو حمل می کردم. داد زدم من نمیتونم انقدر سریع بدوم. یکیشون که از همه کوچیکتر بود اومد کمکم کنه اما نتونست؛ خودم کشیدمش. سوار یه ون شدیم و خودم شروع به رانندگی کردم. ماشین رو میروندم تا اینکه خود به خود ایستاد و دو نفر سوار شدند. یکیشون دبیر دوره راهنماییم درس حرفه و فن بود و یکیشون هم دوه دبیرستان درس دین و زندگی. اما یک نفر دیگه هم سوار شد. حالا چرا اون؟ ولی خودش بود، سیامک. ازم پرسید پیداشون کردی؟ اومدم بگم نه، که چشمم از پنجره ماشین به بیرون افتاد و دیدم کنار یک پارک شلوغ هستیم و با دو تا دوست دیگه ش اول پارک نشسته و منو نگاه می کنه.

صبح شده بود. از ماشین پایین پریدم و به سیامک اشاره کردم که شما برید اما نرفتند! برگشتم نگاهش کردم؛ دیدم در حال دویدنه. دنبالش دویدم و دیدم سمت یه پسره رفت که موهای سیخ سیخی قهوه ای رنگ داشت. منو نشونش داد و گفت “اینه عشق سالمم!” طی این مدت انگار همۀ غریبه ها رو خوب می شناختم و سریع رابطۀ خوبی برقرار می کردم. پسره اومد جلو؛ لبش رو بوسید و مقابل من ایستاد، او هم در کنار من. انگار پسره قبول کرده بود اما در ظاهر توی چشمانش ناراحتی خاصی ندیدم و شاید بُروز نمیداد (چه فضای دموکراتیکی!!)

یک لحظه دیدم داره با سیامک بحث میکنه و در آخر سیامک بهش گفت”برو دیگه :) زدی تو خال، به اونی که میخواستی رسیدی”

سیامک رفت. پسرا هم همه همینطور و همچنین دو دبیری که توی ون بودند. حالا اون مونده بود و من. ما با هم “دوست” هستیم. ما همدیگرو می شناختیم

سبز یعنی استقامت تا بهار

اکتبر 23, 2009 با Alireza

به لحظه لحظه این روزهای سرخ قسم

که بوی سبزترین فصل سال می آید

(قیصر امین پور)

مردم کشور من، مردم شهر من که بر عکس زندگی که در جریانه و جاریه همیشه و همه روز در حال مبارزه بودند، یکبار دیگر و زمانیکه دوباره زمین تشنۀ این خاک آنها را فریاد کرد، برخواستند و از خون سیرابش کردند و اینبار هم امیدوارند و بسی مطمئن تر که این آخرین قطرات خونیست که نثارش می کنند.

مردم ایران در یک قیام ملی دیگر در بیست و سوم خرداد 2568 شاهنشاهی و 1388 خورشیدی برخواستند و باز نشان دادند که ایرانی می میرد، ذلت نمی پذیرد. جوانان کشور ما، ایران ما، پس از سی سال که در یکی از دیکتاتور و توتالیترترین رژیم های تاریخ رشد کرده بودند و بزرگ شدۀ همان شورش کور سال 57 بودند، قیام کردند و گفتند ما ایران را می خواهیم. فریاد زدند: می جنگم، می میرم، ایران رو پس می گیرم. اسلام اشغالگر و متجاوز را رد کردند و فریاد استقلال آزادی جمهوری ایرانی سر دادند. همین جوانان و همین مردم شعور خود را در ارتباط با سیاست خارجه کشورمان به شگفتی به نمایش گذاشتند آنگاه که گفتند: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران. زمانیکه خودشان به خودشان سوزن زدند و با تمام وجود سر دادند: ایران شده فلسطین، مردم چرا نشستین؟ و قدرت خودشان را در مقابل خودفروختگان باز هم با شعاری که با شعور داده شد نشان دادند زمانیکه خطاب به ذوب شدگان با تهدید اشاره کردند: وای به روزی که ورق برگرده!

ایران من، ایران ما، که اگر نباشه حاضر نیستیم تنمون وجود داشته باشه در دوره ای که به تدریج در حال برون رفت از بحران های گوناگون و پیشرفت و تعالی بود، گرفتار یک بحران بزرگ از نوع مذهبی شد. بحرانی که پدیدآورندگانش با اعتقاد و ایمان قلبی می کشند و می کنند!! یاد یه دیالوگی افتادم توی یک فیلمی:

?Man to woman: Can you come tonight for sex

Answer with idiom: we don’t have sex, we fuck

اینجا شعر شاهین نجفی نیازه که میگه: عشق براتون یه حرفه، مضحکه، تو خالیه | بچه، خونه، خونواده یه چیز پوشالیه

اما سی سال زدند و کشتند و بردند و تجاوز کردند و هرکاری به دستشون اومد انجام دادند تا چهار ماه پیش که دیگه تمام زور و قدرتشون رو به نمایش گذاشتند اما یک قرار، یک روز و یک ساعت در روزیکه خود حکومت پایه گذارش بود مردم بیرون آمدند و تو دهنی محکمی زدند که: شکنجه، تجاوز دیگر اثر ندارد. باتومی رو که با اون صبح مردم رو کتک زدند و شب تو اوین و کهریزک تا یه جایی حکم … مصنوعی رو داشت به سخره گرفتند و واسش جوک ساختند! یک نمونه نوشتاریش در یک وبلاگ: “بچه ها از این به بعد به باتوم بگیم کاندوم تو پُر”! گذشت و گذشت و وحشت در جان و دل ضحاکان زمان بیشتر شد و به جد نتوانستند شب آسوده سر سنگینشان را بروی بالشت های نرم و لطیف بگذارند.

در حال گذر از فصل سردیم در این سرمایی که هر شب هاهای بیشتری را از عمق جان برای دستان طلب می کنند. ما که در خانه ایم و زیر لحافهایی که به زودی از داخل کمدها بیرون می آیند اما تکلیف کارگران معتاد و دختران دست فروشی که حالا سنشان از نه سال به پونزده سال رسیده تا تن فروشی نکنند چیست؟ خوب یادمه یک دوست عزیزی که دو برابر من سن داره بهم گفت “علیرضا تو الان که توی تهرانی خیلی راحت میتونی به یه دختر پونزده ساله پول بدی و…” اون رفیق من میدونم چنین آدمی نیست ولی هستند نامردانی که از کالیفرنیا و پاریس و لندن میرن تهران و وقتی برمیگردند در جواب به دوستان دیگه شون که می پرسند ایران چه خبر؟ میگن: “تووووپ! وضعیت عالیه، میری اونجا بیست تومن میدی واست دختر پونزده شونزده ساله میارن و بکن بکن!”

هیهـــــــــــات! ولش کن، خودمون می دونیم دلهامون چه غوغا و طوفانیه و اشک و سیگار پشت سیگار.

مردم سبز کشور ما در نزدیکترین روزی که خواهد آمد دوباره پیاده روها و خیابونای این شهر همیشه در جنگ رو سبز خواهند کرد. مثل دلهای سبزشون، مثل فریادهای سبزی که از درونشون میاد و با تمام وجودشون ایران ایران می گویند.

ایران من، ایران تو، ایران ما امروز نگاه به کف پاها و قامت فرزندانش دارد. این سرزمین اسمش ایران است؛ با تموم وجود ایران را هجی کنیم. آنوقت است که دو چندان غیرت در رگهایمان به وجود می آید و تبدیل به فریادهای ایران آزاد می شود.

سیزدهم آبان ایرانی را به نمایش بگذاریم که نفس کشیدن هم برای ظالمان با وحشت همراه باشد.

به امید پیروزی، آزادی و سرافرازی ایران و ایرانی

حفاظت شده: به خاطر همین یک نگاه

اکتبر 22, 2009 با Alireza

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


پاش بیفته جاوید شاه هم سر میدیم

اکتبر 19, 2009 با Alireza

جنتی لعنتی دیروز در تریبون آخوندی گفت مساله سر قدرت بین این حزب و اون دسته و جنگ انتخاباتی نیست. این مسالهء براندازی نظامه!

اگه از زاویه آدم های خنگ این ماجراها (!) به داستان نگاه کنی میگی جنتی هم اینو دیگه فهمید (البته که می دونستند) حالا باز یه عده اصلاح طلب (اسلام طلب) و خاتمی چی و موسوی چیا بیان بگن نه آقا ما جمهوری ایرانی نمیخوایم، جمهوری اسلامی میخوایم. یا اون شیرین عبادی کلفت نژاد تو اروپا گه زیادی استعمال کنه و بگه مردم ایران خواهان این هستند که به هویت اسلامیشون برگردند! د زنیکه پتیاره تو مگه تو مغز هفتاد میلیون نفر هم نه، حتا دو میلیون آدم میدونی چی میگذره که از جانب یک ملت متمدن با 2500 سال حکومت شاهنشاهی صحبت می کنی؟

اما بحث 13 آبان مطرحه! شما طی این سی سال هیچ زمانی به جز حالا ندیدید (غیر از مقاطعی چون 18 تیر 78) که حکومت انقدر از مردم بترسه و دست به هر اقدامی در جلو و پشت پرده بزنه. از انواع و اقسام شکنجه های فوق العاده وحشیانه تا فیلترینگ گـسـتـرده سایتها و وبلاگها، تا پارازیت های شدید ماهواره ای، تا نظامی کردن وسـیـع کشور، تا…

جنتی، این کوتوله حرومزاده بشکه ای بعد از چند ماه که از این اعتراضات میگذره و مرتب میان و گه گیجه وار میگن فضا آروم شد، بعد میگن نه دوباره شلوغ شد و از این صحبتها، اومد و حرفایی از سر فلاکت و خاری و ترس و وحشت از وجود مردمی که روبروشون ایستادند زد. کم مونده عملن گریه هم بکنه اما هنوز از رو نرفته و نیاز به یه سیلی محکم و کاری ِ دیگه داره (و دارند جمیعن). یکجا اختلافی که بین گروه خودشون (خیلی خرمذهبها) با گروه انتری نژادیا وجود داشت رو اومد و با زبون بی زبونی به خود انتری نژاد اعلام کرد که آقا این خبرها نیست که ما با آمریکا باید رابطه داشته باشیم و حالا یه عده فکر کردند این مساله باز شد و دیگه روابط عادی؛ املت (امت) انقلابی ایران از شعارهای خود هرگز دست نخواهد کشید (نعره تکبیر). همون حرف و تیکه هایی که حسین بازجو هم در کیهان به قول ما تسخیر شده و به قول خودشون انفال نوشت که این خبرها نیست و کسی (پرزیدنت منتصب) بخواد هم نمیتونه و نباید با آمریکایی ها ارتباطی داشته باشه چرا که این تنها به دستور مقام معظم رهبری میسر خواهد شد. حالا دیگه باید ببینیم این واسه خر کردن خامنه ای گفته میشه یا اینکه اختلاف بین خیلی خودیها هم بالا گرفته در مسائلی.

فعلن این حرفا اصلن مهم نیست و مهم 13 آبانه و اختلافی که بین خود سپاه هم به وجود اومده. بر فرض مثال بازنشستگی های اجباری سپاهیان و استخدام نیروهای جدید که فیلترهای خاصی (میزان خریتشون رو می سنجند) عبور کردند یکی از موارد اختلاف بینشونه که مشخص میکنه دیگه به خیلی ها اعتماد ندارند و این اختلافات در حواشی روز 13 آبان به شدت بالا خواهد گرفت تا جاییکه نیروهای مردمی طرحهای زیادی در ارتباط با “ماندن در خیابان”ها ارائه میدن. تهران حداقل انتظاری که برای روز سیزدهم آبان داره جمعیتی در حدود پنج میلیون نفره که امیدواریم بسیار و هرچه سریعتر به هشت و ده میلیون نفر برسه.

یک تحلیلی روی صحبت های جنتی دارم. قبل از صحبتهاش به چهره ش میخوام یه تحلیل داشته باشم در همین نماز جمعه ای که گذشت. شما اگر میمیک چهره این حیوان رو نگاه میکردی ترس رو به طور کامل می دیدی. ساده ترین انسان ها هم حس نگرانی و توپوق زدن ها، لرزش مشخص صدا و گم کردن کلمات ساده رو هم اگه حتا یک دونه ش رو در نماز جمعه می دیدند تمام اوضاع حکومت دستشون میومد که در حال حاضر نظام در چه وضعیتی قرار داره. اما در ارتباط با صحبتهاش که مهمترینشون رو ایرنا به صورت مختصر گلچین کرد و گذاشت. به نظر من مهمترین بخش صحبتش که همه گیجیشون سر اون هست و تمام عزیزان ما که در زندان ها کشته و شکنجه میشن سر همینه، اینه که اینها فکر می کنند یک سازمان یا یک مرکزی داره مردم (که البته نمیتونن قبول کنند مردم جلوشون ایستادند) رو هدایت و رهبری می کنه. در صحبتهاش به صراحت گفت ((هشدار باشید! این جریانات رو یک مرکز ناشناخته داره هدایت میکنه؛ اینهاییکه شما در خیابون می بینید خواسته یا ناخواسته اسباب بازی دست یک عده مزدور شدند که اصلن خواهان براندازی نظام هستند. در هر صورت چه متوجه باشند و چه نباشند باید مجازات شوند و من از دستگاه قضایی، آقای لاریجانی عزیز میخوام که لبه قانون رو تیز کنه و در غیراینصورت به اسلام و انقلاب و مردم خیانت شده است)). این یعنی اینکه انقدر احمقند که هنوز دنبال یک “مرکز ناشناخته” می گردند و تمام فشارهایی که روی نازنین های ایران در زندان ها میاد برای اینه که بدونن اینها چه طوری و از کجا رهبری میشن. اولین سوالاتی که می پرسند اینه که “سر گروهتون کیه؟ از کجا دستور می گیرید؟ برای کدوم سازمان و حزب کار می کنید؟ آیا فلانی و فلانی رو میشناسی؟!” و دقیقن دلیل دستگیری گسترده چهارتا عمله مث بهزاد نبوی و سعید حجاریان فکر می کنید برای چی بود؟ واسه این بود که فکر می کردند اینها دارن کار رو جلو می برند و دستورات رو صادر می کنند که به قول خودشون اختشاشگران شهر رو به آشوب بکشن. داستان اینه که تفکر نظامی و دیکتاتوری هر چقدر هم واسش ایده و فکر ارائه بدی در آخر اسلحشو میشناسه. نمیتونه بفهمه که این مردم صد ساله از زمان مشروطیت مبارزه می کنند، هزار و چهارصد ساله با اسلام می جنگند و سی سال هم با نوع دیگه ش. بدبختیشون اینجاست که دیر از راه رسیدند، زمانیکه عصر کامپیوتر و فکره و اون روزی که رضا فاضلی گفت کامپیوتر پدر مذهب رو در میاره اینجا بود. برای اینکه نمیشه با فکر مبارزه کرد. کسی که در فشاره و فکر می کنه خیلی بیشتر فکرش کار میکنه تا اونی که پول میگیره و وظیفشه که فکر کنه. تازه وظیفش رو هم در جهت تخریب و باز هم نظامی گری انجام میده! روزنامه توقیف میکنه، اینترنت فیلتر میذاره، خبر کذب تولید میکنه و امثالهم و کاملن مشخه که در این جنگ نرم چه کسی پیروز میشه. دیکتاتور و دیکتاتوری محکوم به سقوطه اونهم در جامعه ای مثل ایـــــــــــــــران! اینا نمی فهمند اینجا صحرای عربستون نیست که تو سر زن بزنند و زن هم صداش در نیاد. یکبار از قول سعید سکویی گفتم که “باید به این باور برسیم که کشور ما – ایران ما – اشغال شده؛ دزد اومده توی خونمون، چاقو گذاشته بیخ گلوی زن و بچه مون” زمانیکه به طور کامل به این باور رسیدیم دیگه اصلاح و اصول و چپی و توده ای و راستی نداریم دیگه. مملکت ما اشغال شده و باید پسش بگیریم. وقتی پس گرفتیم سر جمهوری خواهی و سلطنت طلبی می زنیم تو سر و کله هم دیگه. سلطنت طلبه یک صندوق رای داره، جمهوری خواهه هم همینطور؛ این بندازه تو صندوق الف، اونهم بندازه تو صندوق ب اما الان یکپارچه ایم برای براندازی و سرنگونی وحوشی که کشور ما رو به چنگشون گرفتند و اشغال کردند.

جنتی طی نماز جمعه گفت این عده ای که در خیابون ها آشوب درست می کنند اگه رو داشته باشن میان و زنده باد آمریکا و زنده باد اسراییل هم میگن. آره آقاجون! زنده باد آمریکا – زنده باد اسراییل. باید با تمام دنیا رابطه داشته باشیم. بیشتر از اینها هم رو داریم و پاش بیفته جاوید شاه هم سر میدیم! ما که استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی سر دادیم؛ می رسیم به اونجا هم که جاوید شاه سر بدیم. بدبخت بیچاره شما دارید خودتونو جر میدید سر حفظ نظام، ما اینجا به صورت دموکراتیک سر صندوق رای داریم شعار میدیم. پرچممون رو هم که پس گرفتیم، بفرمایید! این دو عکس در روز قدس گرفته شده

1 – 2 – 3 ;)

13 آبان دوباره با همیم برای آزادی یک کشور. یک کشور اشغال شده، یک… ایران

مادر بهشتی قاتل شده است!

اکتبر 14, 2009 با Alireza

تاریخ شاهد باشد! مادری که می گفتند بهشت زیر پایش است، امروز همان مادر زندگی را از زیر پای انسان می کشد. زندگی ای که در آن لحظات بسته به همان چهارپایه است و به پا افتادن ها هم دل سنگی شدهء او را به رحم نمی آورد، چهارپایه را می کشد… زندگی را می گیرد…

این همان سقوط آشکار و روشن اخلاقی و فرهنگی یک ملت متمدن است.

همین!

……………………………………..

آپ شد: بعد از شنیدن گفتگوی خانم قاتل کلا متوجه شدم داستان از کجا آب می خوره. باید می فهمیدم که یک آدم بی شعور و گاو این کارو کرده. یه احمق دهاتی بی سواد مسلمون  خایه مال حکومت اسلامی!