ابتدا میخواستم عنوان این پست رو بذارم “سیزده آبان، نخبگان به خیابان آمدند” در جواب به انتری نژاد که تیکه انداخته بود به امثال وحیدنیا که “هر [کسی] نخبه نیست” و جایی دیگه که گفته بود “نخبگان هم به من رای دادند”!
اما به بهانۀ صحبتهای امروز خاتمی (احمد) در نماز جمعه که برادرانه (!) فریب خوردگان (مثلن بنده) رو نصیحت میکرد که ببینید چه کسانی از شما (سبزها) حمایت می کنند؟ آمریکاییها با پولهایی که بابت جنگ نرم دارن خرج می کنند از این جبهه (جنبش) حمایت می کنند! سلطنت طلبهای بدبخت پشت این جبهه ایستادند و حمایت می کنند و امثالهم. حالا این سلطنت طلبها چرا بدبخت هستند رو نمیدونم ولی خب بدبختند دیگه حتمن
سیزده آبان
خبرها و فیلم ها و عکس ها و گزارشات رسید و عظمت یک ملت روشن و آگاه (که البته بعدها خس و خاشاک شدند) رو دنیا دید. من به هیچ عنوان نمیخوام تحلیل کنم فقط میخوام از تجربه هایی که توی هریک از این تظاهرات ها و مبارزاتی که شخصن به دست میارم بنویسم و الان در ارتباط با سیزده آبان.
ابتدا میخوام یک عذرخواهی کنم از دانش آموزان دختر و پسری که در اتوبوس ها بودند و به تظاهرات آورده بودنشون و مدام از کنارشون (من و تعدادی از بچه هایی که در راه باهاشون آشنا شدم) که میگذشتیم سرشون رو از شیشه می آوردند بیرون و میگفتند “به خدا ما موسوی هستیم؛ به زور آوردنمون” و من خیلی سنگین و محکم و بدون توجه به این حرفشون، هم به اتوبوس پسرها و هم دخترا وقتی از جلوشون رد شدم با توجه به اینکه موقعیت کاملن راستی بود، داد میزدم “خاک بر سرتون” که بعد که فکر کردم متوجه شدم حداقل نباید چیزی هم میگفتم اما از یک طرف دیگه فکر میکنم که اگر انسان سرکش باشه و هدف روشنی داشته باشه میتونه در مقابل استبداد و زور مقاوت کنه کما اینکه همون اتوبوسهایی که بچه ها میگفتند ما رو به زور آوردند اکثر صندلی هاشون خالی بود و بعدتر هم خبر رسید در خیلی از مدارس بچه ها اول صبح به جای مرگ بر آمریکا و اسراییل، مرگ بر دیکتاتور گفتند و یار دبستانی خوندند.
خارج از بحث سیزده آبان یک مساله خیلی روشنی که به دلیل شناخت کمی که از تمامیت جامعه داشتم این بود که بسیاری از مذهبیون که هوادار رژیم از نوع احمدی نژادیسم یا حتا خامنه ایسم اون هستند، بر این امر باور دارند که خامنه ای واقعن از آسمون اومده و فکر میکنن با امام حسین طرفند. یعنی شما وقتی تلویزیون رو هنوز بعد از سی و یک سال روشن می کنی و می بینی دختر 24 ساله دستمال پیچونده دور خودش وقتی خامنه ای وارد میشه اشک آن چنانی می ریزه و چشماش سرخ سرخ میشه، این اشک تمساح نیست که بخواد جلوی دوربین بریزه و قیافه بیاد؛ او باور داره که خامنه ای ها واقعن یه چیزی هستند که خدا براشون از آسمون فرستاده و دلشون برای مردم کشورهایی مث مثلن فرانسه و ایتالیا و آلمان میسوزه که ازچنین نعمتی (!) محرومند و صبح تا شومشون رو سکس و مشروب پر میکنه و فکر میکنند این یعنی دموکراسی. دقیقن حرفی که احمدی نژاد میزنه و میگه “دموکراسی غربی خودشون رو میخوان پیاده کنند. ما این دموکراسی رو نمیخوایم” و تصور کنید احمدی نژادیسم ها چطور رگهای گردنشون باد میکنه و راه می افتند تظاهرات که بله ما اصلن دموکراسی نمیخوایم، ما اسلام رو میخوایم. عین همین جمله رو روی یک پارچه بزرگ به انگلیسی نوشته بودند و فکر میکنم در پاکستان بود که در تظاهراتشون به دوربین های دنیا نشون میدادند.
we don’t want democracy, we want Islam
یا دیدیم فیلم هایی رو که خامنه ای رفته خونه فلان شهید در راه انقلاب و خونواده ش همین طوری که خامنه ای رو نگاه میکنند اشک میریزند (زنهای خونواده) و دیدم که آخرهای فیلم رکورد شده یکی ازهمون زنها گفت “آقا اجازه میدید دستتون رو ببوسم؟” اونم گفت بیا ببوس. و جلوتر هم یه دستمال دست زنه بود که اونو مالید به عبای خامنه ای و مالید به صورت خودش!
اینها رو گفتم که وقتی بعضن با یک چنین تفکراتی وارد بحث میشیم و کلّن وارد هر بحثی که شدیم نباید سعی کنیم طرف رو به اصطلاح لوله ش کنیم یا کلشو بخوابونیم مخصوصن مخصوصن و مخصوصن در یک چنین بحثهایی با چنان تفکراتی. یارو فکر میکنه خامنه ای پسر حسین و نایب امام زمونه بعد بیای بهش بگی علی شیره ای، بقیش رو بخون. بسیار بسیار ملایم و در جهتی که اون فکر نکنه داره بهش توهین میشه باید باهاش صحبت کرد و به جای قانع کردن اون فرد باید کاری کرد که بره فکر کنه و خودش نتیجه بگیره. باید به فکر وادارش کرد. باید کاری کرد که براش توی ذهن گندیدش سوال به وجود بیاد. شاید (یا قطعن) در اون لحظه یه جوابی به سوالی که براش پیش اومده بپرونه که مثلن من کم نیاوردم ولی این میـــــــــره توی فکرش و با خودش درگیری پیدا میکنه. این یعنی پیروزی، یعنی جنگ فکری که همیشه و همیشه در مقابل زور باتوم و شیشه نوشابه پیروزه؛ این یعنی رمز موفقیت. یک نکته خیلی مهم در همین مورد وجود داره که اکثریت وقتی باهاشون چنین بحثهای ایدئولوژیک که بکنید اگر یه کم احساس ضعف کنند و شما رو در وضعیت پیروزی فکری (خطرناکترین حالت) ببینند بلافاصله خشونت طلب و وحشی میشن و زورشون دوباره جای عقلشون رو میگیره. برای همین گفتم که باید بسیار محتاط بود و طرف نباید فکر کنه که جلوی شما کم آورده و شما با پیروزی لبخند میزنید. خیلی قسمت های صحبت، شما مجبورید حرفهایی رو بزنید که اصلن قبول ندارید و حالتون هم به هم میخوره اما باید برای واداشتن طرف مقابل به فکر کردن این حرفها رو هم بزنید. اینکه حالا در حالت خیلی مذهبی بود که یارو فکر میکنه خامنه ای از آسمون اومده. در شرایطی هم که شما می بینید یک فرد خامنه ای و احمدی نژاد و امثالهم رو به گوه میکشه اما مذهبش رو نگه داشته هم باید محتاط بود ولی میشه آزادتر صحبت کرد و راحت تر با تمام شرایطی که اشاره کردم. به همین خاطره که بسیاری از اعضای همین جنبش سبز بر خلاف عقایدشون، روی پشت بومها و داخل تظاهرات همچنان فریاد الله اکبرشون باقیه و در کنار بقیه الله اکبر میگن؛ صل الی محمد، اشک خدا در آمد میگن و پای صحبت های خیلی هاشون هم بنشینیم میگن “خدا داره ما رو یاری و کمک میکنه” و یا “خدا پشت حق ایستاده و به همین دلیل ما پیروزیم”. به نظر من این هیــــــــــــــچ اشکالی نداره و اتفاقن وجود چنین پشتوانه هایی بسیار خوبه اما همین مردم هم میگن “نباید با دین و اعتقادات کسی کاری داشته باشیم”. این یعنی نهــــــــــــــــایت روشنفکری و روشن بینی یک ملت. خودش اعتقادات خودش رو داره واسه خودش و میگه “به من هیچ مربوطی نیست که همسایه م چه طور فکر میکنه و چه دینی رو داره و چی رو میپرسته” و این مورد احترامه و تایید شده ست در تمام دنیا و کاملن طبق موازین حقوق بشره.
شما پس فکر میکنید آقایون دستور بده برای چی انقـــــــــــــدر سرکوب می کنند؟ خب براشون مگه کاری داشت که همون اول مثل کرزای تن به یک انتخاب مجدد بدن و یا اصلن به رای مردم در چهارچوب همین نظام تمکین کنند؟ نهایتش چهارسال از قدرت میرفتند پایین و چهار سال بعد دوباره رای می آوردند دیگه! نه! اونها می فهمیدند این رو که اگر این بار این اتفاق (بازگشت اصلاح طلبان، ملی مذهبی ها و…) اتفاق بیفته و فضای جامعه تا حد زیادی باز بشه و در ادامه ش ماهواره آزاد باشه، روزنامه ها فعالیت آزاد داشته باشند، اینترنت هم به راحتی در دسترس همگان قرار بگیره و غیره، دیگه هیــــــــــــچ جایی برای چنین افرادی و چنین تفکراتی در جامعه جایی نخواهد داشت چون در طی چهار سال پایگاه های جناح فعلی تقویت شده (علیرغم زمان خاتمی بی عرضه که یک پایگاه ایجاد نشد) و ذهن مردم هم بسیار زیاد رشد کرده و دانشجویان و بخشهای روشن فکر جامعه بر روی سیستم فکری عموم مردم سلطه ملی و روشن دارند، نتیجتن به مرور زمان تفکر آخوندی پس زده میشه اما با زمان بسیــــــــــــار طولانی. منتها گندی که بالا آوردند این بود که چنین کاری کردند و حکومتی که میتونست تا مثلن سی سال دیگه سر پا بمونه (فکر هم نکنیم که گلستان میشد اگر اصلاح طلب ها بازمیگشتند) به طور تصاعدی داره به سرعت سقوط میکنه و این مردم به رشد فکری بسیار بیشتری می رسند. مسیح علی نژاد یک حرف زیبایی زد، گفت آقایون و خانومای اصلاح طلب به جای اینکه تمام وقت خودشون رو صرف اینترنت میکردند و با قشر روشن جامعه فقط تعامل داشتند، باید مث این مردک گوساله سوار اتوبوس می شدند و به این شهر و اون شهر می رفتند و خودشون رو نشون میدادند که حالا خیلی جلوتر باشند. حرف درستی میزنه از جانب خودش ولی باز من شرایط موجود رو بیشتر می پسندم به دلیل اینکه تا برگزاری یک رفراندوم پیش خواهیم رفت اگرچه در اونجا هم، من یک رای دارم و احمدی نژادیسم هم یک رای که البته با توجه به رشد فکری ای که در جامعه و در عموم مردم به وجود اومده نوید بخش خوبیست و در تمام ابعاد و کلیت بخواهیم نتیجه گیری کنیم، چه دنیا بخواد و چه نه، فضای عمومی و فکری عموم به سوی اندیشه نو و گرایشات باز پیش میره. اگر نبود، امروز این حجم تظاهرات و اعتراضات رو در سطح کشور و تبادل نظر رو در سطح جامعه نداشتیم و این انکار نشدنیست.
در همین رابطه، زمانیکه میرحسین گفت شعار خارج از چهارچوب (نظام) ندید چون ظرفیتش (جنبه اش) نیست، جدی نگرفتمش و گفتم این فکر نظامشه. هنوز فکرم تغییر نکرده و عقیده دارم موسوی فکر نظامه ولی یه کم دقت کردم بعدتر دیدم درست میگه که ظرفیتش نیست حتا ظرفیت شعاری مثل جمهوری ایرانی که یه چیز من در آوردی هست و منظور شعار اینه که حاکمیت ملی رو طلب میکنم اما طرف مقابل (همون تفکر احمدی نژادیسم) به دلیل اینکه مغزش از آجره فکر این رو میکنه که این دسته ای که دارن این شعار رو میدن، اسلامی رو برداشتن و جاش یه چیز دیگه گذاشتند. اون دیگه فکر نمیکنه جمهوری ایرانی، جمهوری مردمی، جمهوری ملی، جمهوری دموکراتیک و یا هر جمهوری دیگه ای رو جایگزین کردند، تنها و تنها فکر این رو میکنه که اســــــــــــــــلام رو برداشتند و این یعنی دقیقن خوراک کیهان و فارس و ایرنا و امثالهمه که برن رو مخ احمدی نژادیسم که “دیدید اینها میخوان اسلام رو از میون بردارند؟ دیدید کفار قرآن سر نیزه گرفتند؟ (در ارتباط با انتخاب رنگ سبز پیش از انتخابات)، می بینید که اسلام دوباره در خطره؟ بلند شید و ازش دفاع کنید”! نتیجه: یه عده گوسفند (احمدی نژادیسم) آتیشی میشن و فکر میکنند اینجا صحرای کربلاست؛ در کنار حسین و در مقابل یزیدیان قرار دارند! این حقیقته هااا؛ و البته این رو هم بگم که این آتیشی ها به دلیل ریزش های درونی ناشی از همون مراعات ها اعم از الله اکبر گفتنها و امثالهم، الان دیگه خیلی وجود ندارند و در اقلیت هستند. آتیشی هاشون بچه های پونزده تا هیژده ساله هستند که به طور کامل توسط بسیج مدارس شستشوی مغزی داده میشن و در روزهایی مث 13 آبان با لباس های پلنگی و نقاب ظاهر میشن که خیلی هم جدی گرفته نمیشن! (بچه اند دیگه D:) بماند.
ولی با همه اینها به دلیل اینکه بخشهای روشن جامعه در حال حاضر در اکثریت هستند از شعارشون دست نمیکشند و جای تحسین داره که اینچنین جنبش داره به سرعت حرکت میکنه.
شجاعت و درایت زنان رو به چشم و کاملن ملموس شده در چندین نقطه از این تظاهرات ها دیدم و قصد گفتنش رو داشتم اما چندین سایت و وبلاگ هم این رو وقتی اعلام کردند و خوندم، متوجه شدم که این رو همه دیدند و جمله ای که در ذهنم داشتم که بسیاری از مردها پشت زنان ایستادند رو دیدم جای دیگه نوشته بود و کاملن حقیقت داشت و باز این جمله رو هم که “من جرات اون زنان رو نداشتم” هم در ذهنم بود که این رو همچین جای دیگه دیدم که نوشته بودند. زمانیکه در راه برگشت بودم با جوانی صحبت میکردم و از کنار دختری که اورژانس اضطراری داشت مداواش میکرد عبور میکردیم، بهم گفت “…امروز بیشتر زخمی ها و مجروحین زنها بودند و من از هر ده نفری که آسیب دیده بود شاید دو سه نفر مرد رو دیدم”. دهن به دهن شدن ها و درگیر شدن زنها با افراد لباس شخصی و نیروهای انتظامی بسیار بیشتر از آقایون بود. این بدین معنی نیست که مردها کم ایستادند و درگیر شدند، ولی زنها به وضوح و چشمگیر اعتراض میکردند و گلاویز میشدند.

باز جایی دیگه در ایستگاه اتوبوس دیدم که وقتی داشتند بچه ها رو کتک میزدند، یه خانوم جوونی داد زد “د چیکارشون دارید؟ واسه چی می زنیدشون نامردا؟ مگه مریضید؟” و چیزی رو در مقابل از یه به ظاهر مرد دیدم که اینبار بدون پشیمونی خواستم بگم “خاک بر سرت کنن بدبخت”. یارو برگشت به خانومه گفت “خانوم شما چیکار داری؟ بذار کار خودشونو بکنند! میخوای بیان اینجا و با ما هم درگیر بشن؟ ولشون کن”!!! بالاتر از اون دانش آموزها معذرت خواستم بخاطر حرفم و اینجا اعلام میکنم واقعن متاسفم که دهنم رو باز نکردم بهش یه “خاک بر سرت” بگم.
حرکت عظیم بعدی 16 آذر یعنی دقیقن یکماه دیگه خواهد بود به عنوان روز دانشجو. سپس عاشورا و تاسوعا، 22 بهمن، چهارشنبه سوری (که استارتش رو امثال من پارسال زدیم با اون شعارهای خیره کننده) و تا بعدتر رو که نمیتونم پیش بینی کنم. تا همینجاش هم از پیش بینیم مطمئن نیستم و هر آن ممکنه اتفاقاتی بیفته که وضع رو زودتر یا دیرتر تغییر بده. تغییرش همونطور که گفتم انکار ناپذیره؛ اما دیر و زود داره، سوخت و سوز هم داره مث تا الان که داشته ولی در انتها با موفقیت و پیروزی برای یک ملت همراهه.





