لحظه مرگ من

نوامبر 29, 2009 با Alireza

یک حسی بهم میگه هر وقت من به یاد توام، تو هم من رو مرور می کنی. توی اینهمه فشار عصبی و فکری که تماما سوقت میده سمت جایی که نباید بری (البته من به صادق هدایت حق به طور کامل میدم) حالا از یه جاهایی هم می کشی و بهت فشار میارن که انگار همیشه طلبکار آدم هستند و منتشون همیشه بالا سرته.

امروز یکی از اون روزای دیوونگیم بود. رو دلم یه چیزی خیلی سنگینی میکرد و میخواستم سرمو یه جا بکوبم و با خودم باشم. اما به قول راضیه، کسی که دنبال سیاست رفت باید دل رو کنار بذاره ولی من که نمیذارم. حالا با اینکه گریه نکردم ولی بهونه خوبی دارم. مکانش نبود D: . واسه حال و حولمون مکان نیست، واسه جشن و رقصمون مکان نیست، واسه دو دقیقه کنار هم بودنمون مکان نیست، واسه اشک ریختن هم مکان نداریم (داشتیم هم نمیومد) بعد اونوقت دوست خوب و برادر بزرگ من -میلاد عزیز- میگه خارج از ایران بری جایی واسه اشک ریختن هم نداری، اینجا (ایران) حداقل میتونی یه جا سرتو بذاری و با خودت باشی. دلم پره ولی گریه م نمی گیره؛ دیگه نمی گیره. دیشب ساعت 11 و نیم شب بود که از درب و داغون و گرفته بودنم زدم بیرون به هوای اینکه تو خیابونا کلی راه میرم و واسه خودم خاطره زنده میکنم نگو خیابون همون جاییست که جای ما و من نیست اگرچه جامعه شناسی یعنی همین! خیابون یعنی به اولین پیچ که میرسی دوتا جوون با چهره های شهرستانی سعی می کنند یه صدتا تک تومنی از صندوق صدقات (!) بکشند بیرون (که موفق هم نمیشوند)! خیابون یعنی جایی که به اولین چهارراه که رسیدی آقای معتاد محترم (البته معتادان بیمارند، میدونیم که؟) یه چیزایی گرفته دستش و چراغ که قرمز میشه شروع به مذاکره با راننده ها میکنه (بعد از یکساعت و نیم که برگشتم هنوز همون حوالی بود). خیابون یعنی جایی که به پارک وقتی رسیدی می بینی دوتا نوجوون که یکیشون واقعن میخورد بچه درسخون و درستی باشه و مرتب توی جوی استفراغ کنه و نتونه دو قدم راه بره. خیابون یعنی جایی که حالا ساعت 12:30 نیمه شب توی این سرما زنی یه گوشه نشسته و کبریت و سیگار میفروشه. خیابون یعنی جایی که دو قدم جلوتر از اون زن سیگار فروش، یک زن دیگری با هراس بهت نگاه میکنه و کیفشو چک میکنه و سریعن عرض خیابون رو رد میکنه.

…من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

هنوز زنده ام…

18 سالگی

نوامبر 19, 2009 با Alireza

گویی مادرش را له کرده ام، زبانش را بریده ام و گردنش را قطع کرده و فواره خون هق هق می کند. اما می دانم و نمی داند که او با من چنین تا می کند. و نمی فهمد که که غرورم لکه دار که هیچ، چیزی ازش نمانده است و همچون ستاره ای با حکمی آسمانی خاموش می شوم کم کم… ثانیه به ثانیه

این یکی بدتر است. ذره ذره وجودم را می گیرد و هر از گاهی مجبورم می کند به گذشته نگاهی بیندازم و به چشم خویشتن بینم که عمرم می رود. میگذارم هر طور که میخواهد تا کند اما من خسته نیستم، فقط کمی نشسته ام اما دوباره بر می خیزم و نشانش میدهم که من پیروزم.

از فردا شاید بتونم ژست هیجده سالگی بگیرم و تو شهر راه برم آخه امروز اجباری به دیروزها نگاه کردم و دیدم هیجده سال ازم گرفت و من خالی از هیچم… هیچ

ما نسل همیشه در فراری هستیم

نوامبر 17, 2009 با Alireza

برداشت یکم: از سر کوچه دنبالش راه افتادم. به وسطای کوچه که رسید از پشت یه دفعه گرفتمش و چسبوندمش به دیوار و وحشیانه ازش لب میگرفتم! هیچی نمیگفت، یعنی نمی تونست بگه. این گوشی لعنتی یه دفعه زنگ خورد، مامانم بود. دختره رو ولش کردم و پا به فرار گذاشت. گفتم بله؟ -کجایی؟ +دارم میام، نزدیکم. -چرا نفس نفس می زنی؟ +داشتم می دویدم!

نقطه سر خط؛ برداشت دوم، محل جدید

قرار گذاشته و میاد سر قرار. نیم ساعتی با استرس همیشگی که تو وجودشون هست می چرخند. تلفن زنگ میخوره، مامانه از خونه. -سلام +سلام، جانم؟ -چه خبر، کجایی؟ +من؟ مدرسه ام دیگه!

نقطه سر خط؛ برداشت سوم، محل جدید

محل مورد نظر: خیابان ساعت 13:30 دقیقه بعد از تعطیل شدن دبیرستان دخترانه

پیس پیس! خوشگله! بیا بریم یه دور بزنیم. (دورها رو می زنند و آشنا هم میشن؛ نیمه شب ساعت 1:45) رینگ رینگ. -الو؟ مگه نگفتم این موقع شب زنگ نزن، میدونی ساعت چنده؟ بابام جرم میده! +آره قربونت برم، دلم واسه اون صدای نازنازیت تنگ شده بود فدات شم. -رامین جان، عزیزم، منم دلم تنگ شده (!!) ولی این موقع ها زنگ نزن، باشــــــــــــــه؟ راستی فردا ظهر بیا دنبالم فکر کنم یه ربعی وقت واست داشته باشم بیام خونت!!!

برداشت چهارم، مکان: خیابان ساعت 9 شب در شلوغی چهارراه

شماره رو به هر زحمتی که هست میرسونه دست طرف و از اون طرف هم استقبال میشه. به شیوه ای کاملن ماهرانه، پدر و مادر که در نزدیکترین نقطه به دخترشان هستند، این صحنه را نمی بینند.

برداشت پنجم، مکان: ساعت 6:30  خیابان شلوغ و ترافیک عادی و ملایم

یک پژو 405 آرام آرام جلو می آید. در پس آن سه برادر مخلص به او نزدیک می شوند. یکیشان به شیشه ماشین می زند و می گوید: “در رو باز کن، پیاده پایین”. راننده جوان به حرفش توجهی نمی کند. یکی از مخلصیـــــن به دوتای دیگر با صدای بلند میگه “اصلن نعشه ست”؛ “د بهت میگم بیا پایین”. راننده سعی میکنه خیابون رو سریع دور بزنه و از طرفی که ترافیک نیست حرکت کنه، موفق هم میشه اما موقعی که دنده عقب میده تا شروع به گاز دادن بکنه، برادر مخلص با مشت، تمام شیشۀ عقب ماشین رو خرد و اسپری فلفل رو در فضای ماشین پخش میکنه. به هر ترتیبی که هست، جوانک پایش را روی گاز می گذارد و از چنگ قانون (!) میگریزد (فرار می کند).

برداشت ششم؛ ساعت 11:25 شب؛ مکان: یکی از خیابان های مرکزی جنوبی تهران

پسر و دختر روی موتور نشسته اند. ظاهر پسر بد نیست اما از لحاظ عررررررررف جامعه، دختر خانوم مانتوی بسیار تنگی پوشیده اند و برادران را به وجد آورده. دنبال موتور می کنند؛ سر پیچ می رسد و پسر پس از دوبار دستور ایست گرفتن پیاده می شود و تنهایی به سمت یکی از خانه هایی که آن اطراف است فرار می کند. از دیوار بالا می رود و وارد خانه میشود. برادران شروع به زدن زنگ خانه ها می کنند تا آن از “راه منحرف” شده را به صراط المستقیم بازگردانند.

برداشت هفتم؛ ساعت 12:30 ظهر؛ مکان: دبیرستان پسرانه، ساعت آخر

دبیر، این چند دقیقه آخر رو به عهده خود بچه ها گذاشته تا زنگ بخورد و به خانه هایشان برگردند. چند نفر از آن عشق لاتی ها بلند بلند همدیگرو صدا می کنند و قرار مدار قهوه خونه میگذارند. با میل و بی میل بالاخره چهار پنج نفر می شوند و زنگ که خورد راه می افتند سمت جایی که تصمیم گرفته اند.

برداشت هشتم: ساعت 12:03 ظهر؛ مکان: دبیرستان دخترانه، ساعت آخر

دبیر، این چند دقیقه آخر رو به عهده خود بچه ها گذاشته تا زنگ بخورد و به خانه هایشان برگردند. چند نفر از بچه ها به صحبت های یک نفر گوش می کنند که با لحنی رمانتیک و عاشقانه از دوست پسر جدیدش صحبت میکنه و اینکه چقدر این پسر ماهه و خوش تیپه و دوستش داره. به آخر زنگ می رسیم و زنگ هم میخوره؛ با کرشمه میگه “الان هم قراره برم ببینمش، گفته بعد از مدرسه منتظرمه”. شازده پسر زنگ که میخوره در کنار چشمک های متعدد به دختران دیگه در انتظار دختر معشوقه ش ایستاده.

برداشت نهم: ساعت تفریح دوم؛ دبیرستان پسرانه: +ببین! یه دختره رو دیدم خیلی ازش خوشم اومده. بیا با هم بریم برام جورش کن! -من برات جورش کنم؟ +آره دیگه! تو خوش تیپی، سریع هم همه بهت پا میدن! بعد از کلی حرف زدن بالاخره شخص دوم راضی میشه. -حالا کجا هست مدرسه شون؟ +هنرستان… بریم بهت نشون میدم. بعد از کلی پیاده روی می رسند. -اینه؟ خاک بر سرت با این انتخابت! +تو چیکار داری؟ من دوستش دارم (!!). -من هیچ کاری برات نمیتونم بکنم. این یارو از همه نظر از تو سرتره. +از چه نظر؟ -از نظر قد و هیکل و سن! بر میگردند خونه. مامان شخص دوم: کجا بودی؟ +رفتم دم خونه دوستم دفتر بگیرم (از قبل هم با طرف هماهنگ کرده)

فردا در مدرسه؛ ناظم: فلانی و فلانی دیروز کجا بودید؟ =آقا رفته بودیم دفتر به هم قرض بدیم. ناظم: فلانی تو برو بیرون. خب بگو ببینم، چه دفتری؟ =آقا دفتر زیست. ناظم: فلانی بیا تو. خب! تو بگو ببینم، دیروز رفته بودی چه دفتری بهش بدی؟ =آقا دفتر فیزیک!!

ناظم: یا تو بگو چی شده یا با مشت همچین میزنم بچسبی به اون دیوار! =آقا ما دیروز با فلانی رفتیم جلوی هنرستان دخترونه. ناظم: خیله خب! گمشو بیرون. بعد بحث بین ناظم و شخص اول شروع میشه (درحالیکه این نمیخواست دنبال اون بره جلوی هنرستان)

برداشت… برداشت… برداشت…

دقیقن نمیخوام حال رو به هم بزنم وگرنه در این گنداب رو برداری انقدر بوی متعفنش خفه ت میکنه که میخوای فرار کنی، ولی ما ایستاده ایم. سعی کردم روی خیلی از کثافات تمرکز نکنم. شاید بعدتر

پیاده میشم؛ درد را باید گفت/ حرف را باید زد

نوامبر 13, 2009 با Alireza

صورت خسته و نگران بی آرامش و مریض

که قایم شده بود زیر آرایش غلیظ

زخمی از خاطرات تلخ دیروز

چشم می دوخت به خیابون سرد بی روح

با تحمل سنگینی نگاه آدما

ادامه می داد او به راه نا تمام

و اولین بار برای آخرین راه

بهتره بگم که آخرین چاه!

تنها دل تو دل و با تعجب

دنبال چی بود؟ پول یا توجه؟

تو روزگاری که هرکسی دنبال آشناست

دخترک میگرده پی یه فرد ناشناس

که از اون غریبه ها یه عده ماییم

آروم اشاره زد که شیشه ت رو بده پایین

فقط می تونیم امشب رو با تو باشیم و بس

این رو گفت و نشست و در ماشین رو بست

پسر می خواست سر صحبتو وا کنه زود

تیکه مینداخت، منتظر واکنش بود

ولی دخترک صداشو نمی شنید

تو دنیایی بود که به سادگی نمیشه دید

دیدی که بعضی وقتا یه بغضی تو گلوته؟

نمیخوای گریه کنی جلو کسی که پهلوته

امان از این زمان… زمانی که برد توان از این زبان

پسر گفت لعنت به این بخت بد

خونۀ ما می مونه واسه یه وقت بعد

سعی نکن با سکوتت زیر پوستم بری

اگه پایه ای میتونیم خونۀ دوستم بریم

خب! حاضری با دو نفر باشی یا نه؟

معلومه که رفتار دخترک ناشیانه ست

سوال تکرار شد! حاضری باشی یا نه؟

و دختر به فکر یک شب و یک آشیانه ست

گفت بریم، من که همه چیرو از دم باختم

گناهش پای اونایی که منو پس انداختن

عصبانی از خاطرات خاموش قدیمه

پی محبت میگرده توی آغوش غریبه

تو خونه ای رشد کرد که عشق نبود

جای عشق، فحش و مشت و زیر چشم کبود

پدری که جلوی مشکلات مختلف ضعیفه

فقط زورش میرسه به دختر ظریفش

به خودش گفت پشتم به کیا قرصه؟

خونوادم؟ اونا رو خدا بیامرزه!

اون موقع کی بود احترام به حرفاش بذاره؟

حالا مجبوره که تنشو به حراج بذاره

ببین! تو این قصه ها رو میشنوی و میری

بعد چند بار شنیدن ازش میگذری و سیری

ممنون از اونیکه به دیگری صدامو پاس داد

بگذریم! بریم سراغ ادامه داستان

که امروز، نوشتنش رو مود من بود

این یه دردیه که به خیلیا بوده مربوط

کوه غم بود؟ ولی یه نور انبوه

پشت کوهه، واسه نا امیدی زوده هنوز

کاری ندارم به اینکه کارش خلاف شرعه

ولی واسه رابطه ها اول علاقه شرطه

وگرنه یه روحه که روی جسمی سواره

چطور تو آغوشی بره وقتی حسی نداره؟

تو این روزگار دردناک و سیاه بی شرم

ای کاش بگه نگه دار، من پیاده میشم

راه برای ادامه دادن زیاده بی شک

ای کاش بگه نگه دار، من پیاده میشم…

یاس

پ.ن. لینک دانلود ترانه

اقلیت پنجاه میلیونی سبزها!

نوامبر 12, 2009 با Alireza

Green People

با شرح!

نوامبر 11, 2009 با Alireza

Irnanewsلینک خبر در ایرنا

ابتدای امر لازمه ذکر کنم والا تو این 11 سال که ما درس خوندیم “نون” کلمه “بتواند” یه نقطه داشت؛ حالا چه اتفاقی افتاده که دو تا نقطه گرفته بنده اطلاعی ندارم. این خبر همونطور که می بینید روز 18 آبان ساعت 16:38 روی خروجی ایرنا رفته. امروز 20 آبانه و ساعت 2:38 دقیقه ست که دارم می نویسم. گفتیم یه کم صبر کنیم حداقل این گند املایی درست بشه دیدیم نخیـــــــــــــر! آقایون خیلی به خودشون اعتماد به نفس دارن یا شایدم مث همون شیش کوچولو که روی “ه” قرار می گرفت و بعدن به صورت “ه ی” مث “خانه ی” در اومد، اینبار هم چنین اتفاقی افتاده و ما خبر نداریم!

بعد شما به سمت این بابایی که این حرف رو زده نگاه کنید. بله دیگه! وقتی بشکه فیروزآبادی می فرمایند مجلس با دولت همکاری کنند خب چیز غیر عادی یی هم نیست که عضو کمیسیون صنایع و معادن هم دست از حفاری و کشف طلا (کارش همینه دیگه، نه؟!) بکشه و چنین بیاناتی رو ایراد بفرمایند.

ما تا اینجاش هم به دلیل اینکه فکر می کنیم ایشون خیلی به “آقا” و آقازاده ها علاقه دارند چنین “چیزی” پروندند ولی اینکه همه ملت رو هم مث خودشون ببینن دیگه… برادر من! حداقل حساب اون چهارتا خس و خاشاک رو نگه دارید دیگه!

فقط اون دو بخشی رو که به هم اتصال دادم رو کاملن متناقض دیدم و نفهمیدم منظورشون چیه! اگه همون چهار تا خس و خاشاک هم ریزش کرده و دیگه حیاتی ندارند که دیگه چه حرکتی رو میتونن ایجاد کنند؟ اگه به چشم میان پس چرا میگی مُردن؟

نه برادر من! اون شیشه نوشابه رو تا هرجا خواستی فرو کردی، زدی، کشتی، مثلن تحقیر کردی با اجبار کردن به چهار دست و پا راه رفتن و… دیگه چی تو چنته داری بدبخت؟ حداقل شما آشغالایی که اسمهاتون زیاد روی زبون ها نیست و مردم خیلی کمتر می شناسند، دیگه زر زیادی نزنید که تابلو بشید. در یک صورت یه ننه جنده ای مث تو که اصلن کارش هیچ ربطی به سیاست و مسائل جنبش نداره تیترش می کنند و اونم مشخصه. انقدر نون حروم رو کردی تو کون زن و بچه ت و انقدر کثافت کاری کردی که ترس تموم وجودت رو گرفته و یه زری میزنی. به حساب همتون رسیدگی میشه! خیلی وقت پیش که همه چپ و راست میگفتن هیچ خبری نمیشه توی این مملکت گفتم. صبر کنید حالا؛ شب دراز است و قلندر بیدار.

روز حساب و کتابتون بدون هیچ شکی میرسه ولی خداتون نیاره اون روزی رو که گیر امثال من بیفتید. اونوقت ازتون می پرسیم پپسی میل دارید یا کوکا؟!

زندگی سگی 3

نوامبر 10, 2009 با Alireza

دو تا «ت» بَده !

تاریخ و ترک سیگار

مرض عادی میشه واسه جماعت بیمار

مث درد پریود و یه کمی بیشتر

داری می میری ادای زنده ها رو در نیار

لکه خون گوشه لبته، چسبیده، وردار

من و این خانوم رابطه ای نداریم سرکار

باید بلند بگی ولی خوب شاش بند شدی

به تو هیچ ربطی نداره شعارِ رو دیوار

می خوان خانوما و آقایون از هم تفکیک شن

بوش و لابی یهود ببینن و تحریک شن

و مسیح لات دم کوچه با دستمال یزدی

به قول “مریم هوله” نيچه تو لباس کردی

یه هالۀ مقدس رو سر مترسک

یکی بزغاله می بینه همه رو یکی هم سگ

شکم سیر و مغر پیر و انقلاب مخملی

چریک کت شلواری و چه گوارای فکلی

سیاسیای مست و مستای معتقد

دکتر و پرفسور با پیشوند سید

مفتی بی ریشه و ریشه ی مفتی، امت گشنه

کرم و کلام کذب و کشف و کتاب کهنه

دولت بیمار، ملت بیزار، مدیر غایب

جوون و جلق و جهاد اکبر و امام نائب

شهید زنده و زنده های مرده بی کفن

چماق و چراغ ِ دین چلغوزای بی وطن

فردوسی خط امامی با سربند یا زهرا

حافظ، یه بسیجی کلاش به دست سر کوچه ها

حقوق بشر، بشر بی حق، حرفای شیرین

تلفیق مسجد با نمای کاخ سفید، کرملین

فمینیست مردونه، حق زن میشه بازیچه

فالاچی با دامن مینی ژوپ و سبیل نیچه

این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی

رل یه جنازه که زنده است

به همین سادگی

نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی

آخر قصۀ همه ست آخر سگ کشی

دختر خالۀ محجبه، یاد هفت سالگی

زیر پتو دکتر بازی و کشف یه سادگی

زن همسایه، مشکل جنسی، شوهر بیکاره

سه سال حبس و یه آش نخورده و سکس نیمه کاره

دوستی با دوست مامان و بیوه های تشنه لب

عاشق دختر همسایه فقط واسه یه شب

شبای عاشورا و فیلم پورنو، خونه خالی

شب شعر و روزای سگی و معشوق خیالی

حسرت بوسیدن لبت وسط خیابون

عقدۀ هم آغوشی با تو بی ترس زندون

دنبال کردنت تو خیابون و کوچه خلوت

یه گل پژمرده با نامه یا با ده دقیقه صحبت

یه قلب شونزده ساله که از ترس مامور می زنه

مامور اگه نبینه، خونواده سرتو می زنه

یه بکارتی که معنیش واست غریبه

غیرت داداش و بابا که حالا شدن غریبه

فرار و خیابون و اعتیاد و فحشا

قصه هایی که شاید تکراری شده واسه ما

مسیح عربده کش با دستمال یزدی

مریم واست هیچ شانسی نیست که به خونه برگردی

مریم بیوه و مریم بی حق حضانت

مریم بی ارث و مریم بی حق شهادت

مریم تو بنده واسه چند تا دونه امضا

مریمی که خودکشی شده توی بازداشتگاه

به نقش سیاهی لشگر تو فیلم راضی باش

چشاتو ببند و فقط به فکر بازی باش

خر شو از خودت دست بکش، افول کن

ببند دهنتو شرایطو قبول کن

این سنت پیغمبره، بپذیر

زن یا مرد فرقی نمی کنه، بمیر

 

شاهین نجفی

سلطنت طلبهای بدبخت پشت این جبهه ایستاده اند

نوامبر 7, 2009 با Alireza

ابتدا میخواستم عنوان این پست رو بذارم “سیزده آبان، نخبگان به خیابان آمدند” در جواب به انتری نژاد که تیکه انداخته بود به امثال وحیدنیا که “هر [کسی] نخبه نیست” و جایی دیگه که گفته بود “نخبگان هم به من رای دادند”!

اما به بهانۀ صحبتهای امروز خاتمی (احمد) در نماز جمعه که برادرانه (!) فریب خوردگان (مثلن بنده) رو نصیحت میکرد که ببینید چه کسانی از شما (سبزها) حمایت می کنند؟ آمریکاییها با پولهایی که بابت جنگ نرم دارن خرج می کنند از این جبهه (جنبش) حمایت می کنند! سلطنت طلبهای بدبخت پشت این جبهه ایستادند و حمایت می کنند و امثالهم. حالا این سلطنت طلبها چرا بدبخت هستند رو نمیدونم ولی خب بدبختند دیگه حتمن

سیزده آبان

خبرها و فیلم ها و عکس ها و گزارشات رسید و عظمت یک ملت روشن و آگاه (که البته بعدها خس و خاشاک شدند) رو دنیا دید. من به هیچ عنوان نمیخوام تحلیل کنم فقط میخوام از تجربه هایی که توی هریک از این تظاهرات ها و مبارزاتی که شخصن به دست میارم بنویسم و الان در ارتباط با سیزده آبان.

ابتدا میخوام یک عذرخواهی کنم از دانش آموزان دختر و پسری که در اتوبوس ها بودند و به تظاهرات آورده بودنشون و مدام از کنارشون (من و تعدادی از بچه هایی که در راه باهاشون آشنا شدم) که میگذشتیم سرشون رو از شیشه می آوردند بیرون و میگفتند “به خدا ما موسوی هستیم؛ به زور آوردنمون” و من خیلی سنگین و محکم و بدون توجه به این حرفشون، هم به اتوبوس پسرها و هم دخترا وقتی از جلوشون رد شدم با توجه به اینکه موقعیت کاملن راستی بود، داد میزدم “خاک بر سرتون” که بعد که فکر کردم متوجه شدم حداقل نباید چیزی هم میگفتم اما از یک طرف دیگه فکر میکنم که اگر انسان سرکش باشه و هدف روشنی داشته باشه میتونه در مقابل استبداد و زور مقاوت کنه کما اینکه همون اتوبوسهایی که بچه ها میگفتند ما رو به زور آوردند اکثر صندلی هاشون خالی بود و بعدتر هم خبر رسید در خیلی از مدارس بچه ها اول صبح به جای مرگ بر آمریکا و اسراییل، مرگ بر دیکتاتور گفتند و یار دبستانی خوندند.

خارج از بحث سیزده آبان یک مساله خیلی روشنی که به دلیل شناخت کمی که از تمامیت جامعه داشتم این بود که بسیاری از مذهبیون که هوادار رژیم از نوع احمدی نژادیسم یا حتا خامنه ایسم اون هستند، بر این امر باور دارند که خامنه ای واقعن از آسمون اومده و فکر میکنن با امام حسین طرفند. یعنی شما وقتی تلویزیون رو هنوز بعد از سی و یک سال روشن می کنی و می بینی دختر 24 ساله دستمال پیچونده دور خودش وقتی خامنه ای وارد میشه اشک آن چنانی می ریزه و چشماش سرخ سرخ میشه، این اشک تمساح نیست که بخواد جلوی دوربین بریزه و قیافه بیاد؛ او باور داره که خامنه ای ها واقعن یه چیزی هستند که خدا براشون از آسمون فرستاده و دلشون برای مردم کشورهایی مث مثلن فرانسه و ایتالیا و آلمان میسوزه که ازچنین نعمتی (!) محرومند و صبح تا شومشون رو سکس و مشروب پر میکنه و فکر میکنند این یعنی دموکراسی. دقیقن حرفی که احمدی نژاد میزنه و میگه “دموکراسی غربی خودشون رو میخوان پیاده کنند. ما این دموکراسی رو نمیخوایم” و تصور کنید احمدی نژادیسم ها چطور رگهای گردنشون باد میکنه و راه می افتند تظاهرات که بله ما اصلن دموکراسی نمیخوایم، ما اسلام رو میخوایم. عین همین جمله رو روی یک پارچه بزرگ به انگلیسی نوشته بودند و فکر میکنم در پاکستان بود که در تظاهراتشون به دوربین های دنیا نشون میدادند.

we don’t want democracy, we want Islam

یا دیدیم فیلم هایی رو که خامنه ای رفته خونه فلان شهید در راه انقلاب و خونواده ش همین طوری که خامنه ای رو نگاه میکنند اشک میریزند (زنهای خونواده) و دیدم که آخرهای فیلم رکورد شده یکی ازهمون زنها گفت “آقا اجازه میدید دستتون رو ببوسم؟” اونم گفت بیا ببوس. و جلوتر هم یه دستمال دست زنه بود که اونو مالید به عبای خامنه ای و مالید به صورت خودش!

اینها رو گفتم که وقتی بعضن با یک چنین تفکراتی وارد بحث میشیم و کلّن وارد هر بحثی که شدیم نباید سعی کنیم طرف رو به اصطلاح لوله ش کنیم یا کلشو بخوابونیم مخصوصن مخصوصن و مخصوصن در یک چنین بحثهایی با چنان تفکراتی. یارو فکر میکنه خامنه ای پسر حسین و نایب امام زمونه بعد بیای بهش بگی علی شیره ای، بقیش رو بخون. بسیار بسیار ملایم و در جهتی که اون فکر نکنه داره بهش توهین میشه باید باهاش صحبت کرد و به جای قانع کردن اون فرد باید کاری کرد که بره فکر کنه و خودش نتیجه بگیره. باید به فکر وادارش کرد. باید کاری کرد که براش توی ذهن گندیدش سوال به وجود بیاد. شاید (یا قطعن) در اون لحظه یه جوابی به سوالی که براش پیش اومده بپرونه که مثلن من کم نیاوردم ولی این میـــــــــره توی فکرش و با خودش درگیری پیدا میکنه. این یعنی پیروزی، یعنی جنگ فکری که همیشه و همیشه در مقابل زور باتوم و شیشه نوشابه پیروزه؛ این یعنی رمز موفقیت. یک نکته خیلی مهم در همین مورد وجود داره که اکثریت وقتی باهاشون چنین بحثهای ایدئولوژیک که بکنید اگر یه کم احساس  ضعف کنند و شما رو در وضعیت پیروزی فکری (خطرناکترین حالت) ببینند بلافاصله خشونت طلب و وحشی میشن و زورشون دوباره جای عقلشون رو میگیره. برای همین گفتم که باید بسیار محتاط بود و طرف نباید فکر کنه که جلوی شما کم آورده و شما با پیروزی لبخند میزنید. خیلی قسمت های صحبت، شما مجبورید حرفهایی رو بزنید که اصلن قبول ندارید و حالتون هم به هم میخوره اما باید برای واداشتن طرف مقابل به فکر کردن این حرفها رو هم بزنید. اینکه حالا در حالت خیلی مذهبی بود که یارو فکر میکنه خامنه ای از آسمون اومده. در شرایطی هم که شما می بینید یک فرد خامنه ای و احمدی نژاد و امثالهم رو به گوه میکشه اما مذهبش رو نگه داشته هم باید محتاط بود ولی میشه آزادتر صحبت کرد و راحت تر با تمام شرایطی که اشاره کردم. به همین خاطره که بسیاری از اعضای همین جنبش سبز بر خلاف عقایدشون، روی پشت بومها و داخل تظاهرات همچنان فریاد الله اکبرشون باقیه و در کنار بقیه الله اکبر میگن؛ صل الی محمد، اشک خدا در آمد میگن و پای صحبت های خیلی هاشون هم بنشینیم میگن “خدا داره ما رو یاری و کمک میکنه” و یا “خدا پشت حق ایستاده و به همین دلیل ما پیروزیم”. به نظر من این هیــــــــــــــچ اشکالی نداره و اتفاقن وجود چنین پشتوانه هایی بسیار خوبه اما همین مردم هم میگن “نباید با دین و اعتقادات کسی کاری داشته باشیم”. این یعنی نهــــــــــــــــایت روشنفکری و روشن بینی یک ملت. خودش اعتقادات خودش رو داره واسه خودش و میگه “به من هیچ مربوطی نیست که همسایه م چه طور فکر میکنه و چه دینی رو داره و چی رو میپرسته” و این مورد احترامه و تایید شده ست در تمام دنیا و کاملن طبق موازین حقوق بشره.

شما پس فکر میکنید آقایون دستور بده برای چی انقـــــــــــــدر سرکوب می کنند؟ خب براشون مگه کاری داشت که همون اول مثل کرزای تن به یک انتخاب مجدد بدن و یا اصلن به رای مردم در چهارچوب همین نظام تمکین کنند؟ نهایتش چهارسال از قدرت میرفتند پایین و چهار سال بعد دوباره رای می آوردند دیگه! نه! اونها می فهمیدند این رو که اگر این بار این اتفاق (بازگشت اصلاح طلبان، ملی مذهبی ها و…) اتفاق بیفته و فضای جامعه تا حد زیادی باز بشه و در ادامه ش ماهواره آزاد باشه، روزنامه ها فعالیت آزاد داشته باشند، اینترنت هم به راحتی در دسترس همگان قرار بگیره و غیره، دیگه هیــــــــــــچ جایی برای چنین افرادی و چنین تفکراتی در جامعه جایی نخواهد داشت چون در طی چهار سال پایگاه های جناح فعلی تقویت شده (علیرغم زمان خاتمی بی عرضه که یک پایگاه ایجاد نشد) و ذهن مردم هم بسیار زیاد رشد کرده و دانشجویان و بخشهای روشن فکر جامعه بر روی سیستم فکری عموم مردم سلطه ملی و روشن دارند، نتیجتن به مرور زمان تفکر آخوندی پس زده میشه اما با زمان بسیــــــــــــار طولانی. منتها گندی که بالا آوردند این بود که چنین کاری کردند و حکومتی که میتونست تا مثلن سی سال دیگه سر پا بمونه (فکر هم نکنیم که گلستان میشد اگر اصلاح طلب ها بازمیگشتند) به طور تصاعدی داره به سرعت سقوط میکنه و این مردم به رشد فکری بسیار بیشتری می رسند. مسیح علی نژاد یک حرف زیبایی زد، گفت آقایون و خانومای اصلاح طلب به جای اینکه تمام وقت خودشون رو صرف اینترنت میکردند و با قشر روشن جامعه فقط تعامل داشتند، باید مث این مردک گوساله سوار اتوبوس می شدند و به این شهر و اون شهر می رفتند و خودشون رو نشون میدادند که حالا خیلی جلوتر باشند. حرف درستی میزنه از جانب خودش ولی باز من شرایط موجود رو بیشتر می پسندم به دلیل اینکه تا برگزاری یک رفراندوم پیش خواهیم رفت اگرچه در اونجا هم، من یک رای دارم و احمدی نژادیسم هم یک رای که البته با توجه به رشد فکری ای که در جامعه و در عموم مردم به وجود اومده نوید بخش خوبیست و در تمام ابعاد و کلیت بخواهیم نتیجه گیری کنیم، چه دنیا بخواد و چه نه، فضای عمومی و فکری عموم به سوی اندیشه نو و گرایشات باز پیش میره. اگر نبود، امروز این حجم تظاهرات و اعتراضات رو در سطح کشور و تبادل نظر رو در سطح جامعه نداشتیم و این انکار نشدنیست.

در همین رابطه، زمانیکه میرحسین گفت شعار خارج از چهارچوب (نظام) ندید چون ظرفیتش (جنبه اش) نیست، جدی نگرفتمش و گفتم این فکر نظامشه. هنوز فکرم تغییر نکرده و عقیده دارم موسوی فکر نظامه ولی یه کم دقت کردم بعدتر دیدم درست میگه که ظرفیتش نیست حتا ظرفیت شعاری مثل جمهوری ایرانی که یه چیز من در آوردی هست و منظور شعار اینه که حاکمیت ملی رو طلب میکنم اما طرف مقابل (همون تفکر احمدی نژادیسم) به دلیل اینکه مغزش از آجره فکر این رو میکنه که این دسته ای که دارن این شعار رو میدن، اسلامی رو برداشتن و جاش یه چیز دیگه گذاشتند. اون دیگه فکر نمیکنه جمهوری ایرانی، جمهوری مردمی، جمهوری ملی، جمهوری دموکراتیک و یا هر جمهوری دیگه ای رو جایگزین کردند، تنها و تنها فکر این رو میکنه که اســــــــــــــــلام رو برداشتند و این یعنی دقیقن خوراک کیهان و فارس و ایرنا و امثالهمه که برن رو مخ احمدی نژادیسم که “دیدید اینها میخوان اسلام رو از میون بردارند؟ دیدید کفار قرآن سر نیزه گرفتند؟ (در ارتباط با انتخاب رنگ سبز پیش از انتخابات)، می بینید که اسلام دوباره در خطره؟ بلند شید و ازش دفاع کنید”! نتیجه: یه عده گوسفند (احمدی نژادیسم) آتیشی میشن و فکر میکنند اینجا صحرای کربلاست؛ در کنار حسین و در مقابل یزیدیان قرار دارند! این حقیقته هااا؛ و البته این رو هم بگم که این آتیشی ها به دلیل ریزش های درونی ناشی از همون مراعات ها اعم از الله اکبر گفتنها و امثالهم، الان دیگه خیلی وجود ندارند و در اقلیت هستند. آتیشی هاشون بچه های پونزده تا هیژده ساله هستند که به طور کامل توسط بسیج مدارس شستشوی مغزی داده میشن و در روزهایی مث 13 آبان با لباس های پلنگی و نقاب ظاهر میشن که خیلی هم جدی گرفته نمیشن! (بچه اند دیگه D:) بماند.

ولی با همه اینها به دلیل اینکه بخشهای روشن جامعه در حال حاضر در اکثریت هستند از شعارشون دست نمیکشند و جای تحسین داره که اینچنین جنبش داره به سرعت حرکت میکنه.

شجاعت و درایت زنان رو به چشم و کاملن ملموس شده در چندین نقطه از این تظاهرات ها دیدم و قصد گفتنش رو داشتم اما چندین سایت و وبلاگ هم این رو وقتی اعلام کردند و خوندم، متوجه شدم که این رو همه دیدند و جمله ای که در ذهنم داشتم که بسیاری از مردها پشت زنان ایستادند رو دیدم جای دیگه نوشته بود و کاملن حقیقت داشت و باز این جمله رو هم که “من جرات اون زنان رو نداشتم” هم در ذهنم بود که این رو همچین جای دیگه دیدم که نوشته بودند. زمانیکه در راه برگشت بودم با جوانی صحبت میکردم و از کنار دختری که اورژانس اضطراری داشت مداواش میکرد عبور میکردیم، بهم گفت “…امروز بیشتر زخمی ها و مجروحین زنها بودند و من از هر ده نفری که آسیب دیده بود شاید دو سه نفر مرد رو دیدم”. دهن به دهن شدن ها و درگیر شدن زنها با افراد لباس شخصی و نیروهای انتظامی بسیار بیشتر از آقایون بود. این بدین معنی نیست که مردها کم ایستادند و درگیر شدند، ولی زنها به وضوح و چشمگیر اعتراض میکردند و گلاویز میشدند.

mojesabz10

باز جایی دیگه در ایستگاه اتوبوس دیدم که وقتی داشتند بچه ها رو کتک میزدند، یه خانوم جوونی داد زد “د چیکارشون دارید؟ واسه چی می زنیدشون نامردا؟ مگه مریضید؟” و چیزی رو در مقابل از یه به ظاهر مرد دیدم که اینبار بدون پشیمونی خواستم بگم “خاک بر سرت کنن بدبخت”. یارو برگشت به خانومه گفت “خانوم شما چیکار داری؟ بذار کار خودشونو بکنند! میخوای بیان اینجا و با ما هم درگیر بشن؟ ولشون کن”!!! بالاتر از اون دانش آموزها معذرت خواستم بخاطر حرفم و اینجا اعلام میکنم واقعن متاسفم که دهنم رو باز نکردم بهش یه “خاک بر سرت” بگم.

حرکت عظیم بعدی 16 آذر یعنی دقیقن یکماه دیگه خواهد بود به عنوان روز دانشجو. سپس عاشورا و تاسوعا، 22 بهمن، چهارشنبه سوری (که استارتش رو امثال من پارسال زدیم با اون شعارهای خیره کننده) و تا بعدتر رو که نمیتونم پیش بینی کنم. تا همینجاش هم از پیش بینیم مطمئن نیستم و هر آن ممکنه اتفاقاتی بیفته که وضع رو زودتر یا دیرتر تغییر بده. تغییرش همونطور که گفتم انکار ناپذیره؛ اما دیر و زود داره، سوخت و سوز هم داره مث تا الان که داشته ولی در انتها با موفقیت و پیروزی برای یک ملت همراهه.

که در این قحطی با هم بودن / باز هم ما همه با هم هستیم

نوامبر 4, 2009 با Alireza

از فعالیت فوق العاده زیادی که همه ما مردم ایران به خصوص جوونها که در طول این مدت پس از روز قدس (ایران) داشتیم بی گمان نمره 20 با یه صفر خیلی نازنازی و در عین حال مقتدر حق مسلممونه چون در قلب آتشیم و با وجود صدای خفقان و وحشتی که صبح تا شب توی گوشمون می خونه بهترین نمایش، نمایش عشق رو به جا گذاشتیم. عشقی که قدرت بود و انقدر زیباست که به هر تظاهراتی که می رسیم همه دختر و پسر، پیر و جوون، مرد و زن با نگاهی پر از مهربونی نشون میدیم که با هم هستیم. این عشقه که قرار بود در این سی سال قربانی بشه منتها یک مشت سوسمارخور نفهمیدند که اینجا ایران است و مردمش همیشه ایرانی می اندیشند. حتا به اسم ایران که فکر می کنم و فکر می کنم که ایرانی هستم یک حس خشم و غروری پشتم رو حسابی گـــــــــــرم میکنه.

و من… منی که دوست دارم ع ش ق رو بفهمم با تمام وجودم. امروز ساعت حدود دو بود که داخل مترو بودم و به سمت هنرستان میرفتم. به دلیل ساعتی که امروز داشتم سمت هنرستان میرفتم و وسیله نقلیه ای که سوار بودم، دانش آموزان یا پیش دانشگاهی های زیادی داخل شدند؛ دختر و پسر. سر یک ایستگاه همه با هم به پیاده شدند و من هم ایستگاه بعد باید میرفتم بیرون. از پشت شیشه مترو جمعیتی که داشت حرکت میکرد سمت خروجی از پشت یک آشنایی رو دیدم. یعنی اصلن 95 در صد گفتم خودشه! شال گردن و حالت بستنش دور گردن، مانتوی فرم داری که فقط من، فقط خودم می شناسمش و مقنعه و حتا ظاهر که یک لحظه کوتاه یک ثانیه ای دیدم. بدون تردید پیاده شدم منتها با احتیاط چون جمعیت زیادی همراهش بودند و… خب دوست نداره در کنار دوستانش با صحبت کنه. با فاصله سرعتم رو زیاد کردم، دربهای واگن ها بسته شد و با دوتا گام بلند دیگه خودم رو بهش رسوندم و این بار یخ تر از همیشه سرعتم رو کم کردم. یه نفر از پشت بهم خورد و بقیه هم همچنان میومدند. یه جوری مسیر رو پیدا کردم و رفتم روی صندلی نشستم تا منتظر متروی بعدی بشم. رفتم تو فکر و به خیال خودم که میخوام خودمو خر کنم و گول بزنم کلی حال کردم با خودم که فیزیکش در کنارم نیست ولی تمام وجودش تو بقیه قابل لمسه. چون شعر گویی رو بلد نیستم و نمیخوام احساساتم رو همیشه به خوبی و خوشی و با دو تا جمله گل منگولی تموم کنم، به یه جا میرسم که دیگه بقیه ش فکرست و رویا. پس چیزی باقی نمی مونه جز فکر و رویا که به قلم نمیارم. راست رو روو میکنم

یه لحظه خیلی جالب بود برام. فکرم رفت سمت اینکه اگه بدون فکر رفته بودم سمت دختره و صداش میزدم چه واکنشی داشت جلو همکلاسیهاش :) )))))))))

ولش کن برادر این حرفها رو. گفتم عاشقیم نگفتیم فارغیم که! دنیا میگذره، آدما عوض میشن، کارکترها جاهای مختلف حرکت می کنند و بازیگرا نقش مختلف ایفا

13 آبان رو در پیش داریم. از اعلامیه ها و شبنامه هایی که پخش کردم بگم؟ از مچ بند سبز به دست داشتن تا همین الانش بگم؟ از فعالیت های مختلف و متفاوت خبری بگم؟ نه! اینها که وظیفمون بود و هرکی نکرده پیش خودش و آیندش مسئوله اما از فردا بگم. جمله ای که همیشه تکرار میکنم با کمی تغییر. قبلن میگفتم مردم تنهامون نذارید. اینبار چون همه با هم هستیم: مردم! همدیگر رو تنها نذاریم. من هم به عنوان یک طرفدار نظام پادشاهی پارلمانی در کنار شما و در کنار هم شعار جمهوری سر میدم تا معنی همبستگی رو اون الاغهایی که دم از طرفداری از شاهزاده رضا پهلوی می زنند بفهمند. بله! استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی  | استقلال، آزادی، حکومت ایرانی ;)

در کنار هم که پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان، پرچم ملّیمون رو پس گرفتیم فریاد آزادی میزنیم. من یک آرزوی خیلی مهم داشتم و اون بر افراشته شدن دوباره و همیشگی پرچم ایران بر فراز قله های ایران هست و با هم و در کنار هم این آرزوی ملی در حال برآورده شدنه. دموکراسی، آزادی، برابری را در کنار هم و با هم طلب می کنیم و برای آخرین بار پس از 30 سال اشغالگران ایران را به زباله دان تاریخ می فرستیم و ایران رو آباد می کنیم.

فردا: تهران – تبریز – مشهد – اصفهان – شیراز – اهواز و تمام شهرهای بزرگ و کوچک و تمام ایران علیه سیاهی فریاد  سپیدی می زنیم. این شعار نیست، ما این فریاد را خواهیم زد با تمام وجود.

زندگی سگی 2

نوامبر 1, 2009 با Alireza

در واقع برای من که واسه دل خودم می نویسم چنین چیزی یه کم خارج از حالت طبیعی بود البته حقیقتی ست که در جامعه وجود داره و نباید زیاد بهش فکر کرد. دارم از “زندگی سگی” صحبت می کنم که به طور تساعدی آمار کلیک ها روی این پست و تاپ پست شدنش در وردپرس باعث شد علاقه مندان (!!) خیلی بیشتر بخوننش. من حرف زیادی نزدم. من حرفی رو زدم که وجود داره و تنها بیانش کردم و از خودم چیزی نگذاشتم.

نمیخوام گنده ش کنم ولی حداقل به احترام دو تا دونه خواننده و آینده ای که به سرعت بر اعمال هممون نظارت میکنه مایلم توضیح بدم که چه طور این پست رو نوشتم و حتمن چه در این حالت که پیش اومده و چه در حالت راکد همیشگی بلاگم قصد ادامه دادنش رو داشتم و دارم.

“زندگی سگی” چیز بزرگی نبود. ما حتا زندگی سگی نداریم؛ این همون زندگی ایه که شاهین نجفی ازش می خونه و بلاگرهای خسته و دچار شاید یاس فلسفی شده ازش می نویسند.

نوشتم! نوشتم برای سرمایه های انقلاب که تصمیم به هدر رفتن و تحلیل رفتنش داشتند که اینطور شد. برای نسلی که یک روز بلند شد و پنج روز ایستادگی کرد و ده ساله که تاوان ایستادگیش رو میده گرچه اینجا مرگ هم تاوان داره. برای نسلی نوشتم که تا چشمانش رو باز کرد از زندگی سیر شد. برای نسلی که دبستانی بود و دختر و پسرش رو در دبستان از هم جدا کردند؛ گرگی به گله زد و شروع به خوردن بره ها کرد و امروز اون بره، 42 سالش شده و با آه میگه چه خون دلی خوردیم ما…

برای نسلی که معصوم بود و پسر و دخترش دوشادوش هم افسرده نشدند و بار مبارزه رو برای یک ملت بدبخت که خوشبخت ترینشون توی همون پاساژهای آریاشهر دنبال دخترا راه میرفتند و واسشون سو میکشیدند به دوش کشیدند. برای نسلی که در کشوری زندگی می کند که بیشترین مصرف کننده مخدر رو در دنیا داره. برای نسلی که پسرانش دو و نیم برابر دختران همان نسل مردود می شوند. برای نسلی که انقدر جلوی دخترش را گرفتند تا به جایی رسید که افتخارش این است دیشب با کدوم پسر رفتن پارک یا سینما و پشت درختها واسه همدیگه ساز دهنی زدند! و این رو با افتخار واسه همکلاسی ها و دوستانش تعریف میکنه و مورد استقبال هم قرار میگیره البته. اینها جوک نیستند و دال بر بی حیایی و لجن بودن من نیست که میگم. من دارم لجنزار رو نمایش میدم اما حالا همچنان خیلی ها میتونند سرشونو بکنن زیر برف یا خاکها رو با جارو بفرستند زیر فرش!

برای نسلی گفتم که دستور الهی داشت تا پدر و مادرش رو بفروشه و امروز باز هم دستور الهی میگیره که بفروشه اما با کمی تغییر؛ اینبار پدر باید پسرش را بفروشه. برای نسلی که جوون سی سالش، نه حتا، جوون بیست و پنج سالش در مقابل یه جوون اروپایی همسن خودش مث بابابزرگش می مونه! می فهمی چی میگم؟ این پختگی نیستاااا، این فرسودگیشه، تحلیل رفتنشه، به آخر رسیدنشه و کما اینکه یه بابابزرگ اروپاییش هم مث برادر و خواهر بیست و پنج ساله ما نیست. همش نگران دیروز و فردا و همواره در استرسی که بیشترین ضربه ش به خودش می خوره و در ادامه به اطرافیانش. نسلی که الان به آرومی پدربزرگ و مادربزرگش و حتا آرومتر و گوشه نشین تر از اونهاست با کمی اغراق. نسلی که 6 صبح با اخمودگی و کسلی با تیپا و لگد از خواب بلند میشه تا بره نون بگیره. نسلی که مادری داره و اون مادر با وجود تمام التماسهایی که بهش میشه دلش به رحم نمیاد و قتل قانونی میکنه، صندلی از زیر پای جوون بیست ساله میکشه و در کمال آرامش از خنک شدن دلش میگه. از نسلی صحبت میکنم که هنوووز یه پرده کذایی مساویست با تموووم زندگیش. نسلی که نمیفهمه بکارت چیه و پسر و دخترش رو از دم باکره نگه داشتند که تو بهشت حوری تحویلش بدن؛ دخترش رو که هنوز نمیدونم توی بهشت قراره چی نصیبش بشه! نسلی که…

بازم ادامه میدم، انقدر زیاد که هیچ موقع فراموش نشه، حتا شده فقط برای خودم و این منهای آنچیزیست که در اذهان میگذره. اما مهم نیست… حتمن هوا روشن میده، حتمن ابرها کنار میرن؛ حتمن به جایی میرسیم که… که بخندیم

پ.ن. شش به علاوۀ یک کلوز آپ از زندگی سگی

پ.ن.2. یک کامنت واسش گذاشته بودند با این مضمون:

دیگر حوصله ای نه برای نوشتن مانده و نه برای امید داشتن و نه برای هیچ چیز…
شاید سگها بهتر از ما باشند. دست کم از پوشش اجباری بی بهره اند. نر و ماده در این خوشبختی شریکند… زبانشان هم یکی است و اختلاف لهجه و زبان به جان هم نمی اندازدشان… به غرایضشان مهار خود ساخته قدسی شده نمی زنند. به همین دلیل هم هست که می دانند که چه می خواهند برای اینکه اگر خرد نداشته باشند دست کم غریزه راهنمایشان است… وضع طبیعیشان هم هابزی نیست که شاید عنوان وحشی نجیب روسو برزانده آنهاست و نه انسان (در هیچ عصری). من نه دیده ام و نه شنیده ام که سگی سگ دیگر را بکشد…عشقبازیشان هم مبتنی بر انتخاب است و نه با زور و گردن کلفتی. در ضمن چیزی هم برای آب کشیدن ندارند…
نه نه ما زندگی سگی نمی کنیم. ما در حسرت زندگی سگی به سر می بریم.

پ.ن.3. “زندگی سگی” رو همونطور که گفتم خطاب به شخص خاصی ننوشتم. نیاز داشتم تا یکی رو جلوی خودم بذارم که گذاشتم وگرنه خطاب من خطاب به همون هاییست که انتها ندارند.

پ.ن.4. نهم آبان، تولد شاهزاده رضا پهلوی رو تبریک میگم.

پ.ن.5. من می نویسم تا خودم آروم بشم و به آرامش نسبی برسم. قطعن شما آزادید که اگر این نوشته ها آزارتون میده ازش عبور کنید (خاکها رو بفرستید زیر فرش).