یک حسی بهم میگه هر وقت من به یاد توام، تو هم من رو مرور می کنی. توی اینهمه فشار عصبی و فکری که تماما سوقت میده سمت جایی که نباید بری (البته من به صادق هدایت حق به طور کامل میدم) حالا از یه جاهایی هم می کشی و بهت فشار میارن که انگار همیشه طلبکار آدم هستند و منتشون همیشه بالا سرته.
امروز یکی از اون روزای دیوونگیم بود. رو دلم یه چیزی خیلی سنگینی میکرد و میخواستم سرمو یه جا بکوبم و با خودم باشم. اما به قول راضیه، کسی که دنبال سیاست رفت باید دل رو کنار بذاره ولی من که نمیذارم. حالا با اینکه گریه نکردم ولی بهونه خوبی دارم. مکانش نبود D: . واسه حال و حولمون مکان نیست، واسه جشن و رقصمون مکان نیست، واسه دو دقیقه کنار هم بودنمون مکان نیست، واسه اشک ریختن هم مکان نداریم (داشتیم هم نمیومد) بعد اونوقت دوست خوب و برادر بزرگ من -میلاد عزیز- میگه خارج از ایران بری جایی واسه اشک ریختن هم نداری، اینجا (ایران) حداقل میتونی یه جا سرتو بذاری و با خودت باشی. دلم پره ولی گریه م نمی گیره؛ دیگه نمی گیره. دیشب ساعت 11 و نیم شب بود که از درب و داغون و گرفته بودنم زدم بیرون به هوای اینکه تو خیابونا کلی راه میرم و واسه خودم خاطره زنده میکنم نگو خیابون همون جاییست که جای ما و من نیست اگرچه جامعه شناسی یعنی همین! خیابون یعنی به اولین پیچ که میرسی دوتا جوون با چهره های شهرستانی سعی می کنند یه صدتا تک تومنی از صندوق صدقات (!) بکشند بیرون (که موفق هم نمیشوند)! خیابون یعنی جایی که به اولین چهارراه که رسیدی آقای معتاد محترم (البته معتادان بیمارند، میدونیم که؟) یه چیزایی گرفته دستش و چراغ که قرمز میشه شروع به مذاکره با راننده ها میکنه (بعد از یکساعت و نیم که برگشتم هنوز همون حوالی بود). خیابون یعنی جایی که به پارک وقتی رسیدی می بینی دوتا نوجوون که یکیشون واقعن میخورد بچه درسخون و درستی باشه و مرتب توی جوی استفراغ کنه و نتونه دو قدم راه بره. خیابون یعنی جایی که حالا ساعت 12:30 نیمه شب توی این سرما زنی یه گوشه نشسته و کبریت و سیگار میفروشه. خیابون یعنی جایی که دو قدم جلوتر از اون زن سیگار فروش، یک زن دیگری با هراس بهت نگاه میکنه و کیفشو چک میکنه و سریعن عرض خیابون رو رد میکنه.
…من به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
هنوز زنده ام…






